]با کمی تبختر[: (اون دفعه که می خواستیم با هم بهم بزنیم، تو نیومدی) ولی من اومدم. ]با عصبانیت فروخورده، توی دل[: آره جون عمه ات! نمی خواستی بیای که بی شعور. اون اس ام اس هایی که من بهت دادم دل سنگ رو … more →
کنج خلوتخودم wrote 11 months ago: روی صندلی جلوی تاکسی نشسته بود. لباس «بلندی» به تن داشت و تند تند با لهجهای متعلق به یکی از شهرهای … more →
aliwordpress wrote 1 year ago: ]با کمی تبختر[: (اون دفعه که می خواستیم با هم بهم بزنیم، تو نیومدی) ولی من اومدم. ]با عصبانیت فروخور … more →
aliwordpress wrote 1 year ago: چشمش رو شدیداً گرفته بود. چه تیپ جالبی! هم جذاب و هم سنگین. پف زیر چشماش قیافه اش رو پخته تر کرده بو … more →
aliwordpress wrote 1 year ago: از برخورد با آدم ها تراش می خوری، یا پخته می شی، یا شکل می گیری. قبول داری؟ این یکی مظلومه اما شکاکه … more →
aliwordpress wrote 1 year ago: بهتره کمتر به دخترا نگاه کنم. قلب آدم فشرده میشه یه وقتایی. پر میشه از خواستن. و بده. نمی خوام ادای … more →