نمکدان را از لای کیسهای که در آن پیچیده شده بود در آوردم و توی رف گذاشتم. قوطی نعنا را که دستی به دقت لای یک کیسهی فریزر پیچیده بودش توی قفسهی آشپزخانه گذاشتم. قوطی موسیر را نیز… و زردچوبه و… more →
نجواهاخودم wrote 2 months ago: نمکدان را از لای کیسهای که در آن پیچیده شده بود در آوردم و توی رف گذاشتم. قوطی نعنا را که دستی به … more →
خودم wrote 4 months ago: از توی صندوق کارتونی درش آورد و در میان جمعیت به دستم داد. عنوان کتاب به نظرم آشنا رسید: “ناقو … more →
خودم wrote 4 months ago: - پروازت دیر نشه! - بذار این یه آهنگو هم گوش بدم. - داره سوار میکنه. آخرین مسافرا هم سوار شدن. - اذ … more →
خودم wrote 4 months ago: - هیییش ش ش ش ش ش!! - چرا؟ - آروم حرف بزن. میشنون. - کیا؟ - اونا. - خوب بشنون. - خوب نیس بشنون. ی … more →
bamdadi wrote 6 months ago: - میای اینجا؟ - کیا هستن مگه؟ - من هستم. کافی نیس؟ مشترک نجواها شوید … more →
bamdadi wrote 6 months ago: - چرا نمیری خونه؟ - کار دارم. - خوب پس چرا کار نمیکنی؟ - حوصله ندارم. - چرا حوصله نداری؟ - خستهام … more →
خودم wrote 6 months ago: نزدیک است، حتی وقتی دور است. میشنود، حتی وقتی دهانت بسته است. داوطلب است، حتی قبل از اینکه درخواست … more →
bamdadi wrote 7 months ago: وقتی او میرسد ذوق میکنم. ضربان قلبام تند میشود و سرخ و شاد و کودک میشوم. وقتی او میرسد، دیگر ذ … more →
bamdadi wrote 7 months ago: گناهکار نیستم، اما احساس گناهکار بودن میکنم، انگار جرمی بزرگ مرتکب شده باشم. گناهکار نیستم، نبود … more →
bamdadi wrote 7 months ago: ساعت دیرش شده است. کش آمده، کند شده، غمگین شده، ایستاده. آنقدر زیاد که حتی این آکوردهای شاد گیتار ه … more →
bamdadi wrote 7 months ago: تلفن زنگ خورد. خودش بود. از صبح بیست باری زنگ زده بود. اینبار اما بوی دردسر میداد. صدای زنگش انگا … more →
bamdadi wrote 7 months ago: - بله البته … کی میتوانم از پشت میز بلند شوم و خودم را به نقطهی امنی برسانم؟ حرف میزنند. دس … more →
bamdadi wrote 8 months ago: این یک ترانه است این یک ترانه است این ترانه را دوست دارم چون چیزی به خاطرم نمیآورد . راه رفتن را دو … more →
خودم wrote 8 months ago: از ته کوچه دست تکان داد. موهای بلند داشت و لباس سفید پوشیده بود. خودش بود. خندان جلو آمد. همانطور ب … more →
خودم wrote 8 months ago: بله سوءتفاهم بود. رفتارها، دستها، نگاهها، زاویههای روشن کلمات و سایههای تاریک سکوت، همه بر پایه … more →
خودم wrote 8 months ago: توی یک محفظهی شیشهای بود، اما از دو طرف باز بود. آنجا بود. درست جلوی چشمهای من. در دسترس دستهای … more →
خودم wrote 8 months ago: گاهی وقتا آدم خوشحاله گاهی وقتا ناراحت گاهی وقتا آدم تو رویاهاش غرقه گاهی وقتا یهو واقعبین میشه گا … more →
bamdadi wrote 9 months ago: - کاغذ کادو هم دارین؟ - بله البته. - پس بیزحمت کادوش کنید. زن یک برگهی کاغذی سیاه از زیر میز در آو … more →
bamdadi wrote 9 months ago: به سمت جنوب 15000 کیلومتر دورتر 70 تپش در دقیقه یک کلمه درثانیه شصت کیلومتر در ساعت اکسپرس بدون توقف … more →