بله سوءتفاهم بود. رفتارها، دستها، نگاهها، زاویههای روشن کلمات و سایههای تاریک سکوت، همه بر پایهی برداشتهای متفاوتی از واقعیتی که وجود نداشت برپا شده بودند. این طور با خودش زمزمه کرد. اینگونه بو… more →
نجواهاcharkhe wrote 1 month ago: س مثل : سرما خوردگی در فصل بهار س مثل : ستادهای انتخاباتی س مثل : سیاست این روزها همه مارا به ستاد ا … more →
ZIG wrote 3 months ago: دیشب در عالم رویا شیفته ی صدای خوش فردی شدم که با او صحبت میکردم. برایم جالب بود! تا کنون گمان داشتم … more →
bamdadi wrote 3 months ago: بله سوءتفاهم بود. رفتارها، دستها، نگاهها، زاویههای روشن کلمات و سایههای تاریک سکوت، همه بر پایه … more →
bamdadi wrote 3 months ago: گاهی وقتا آدم خوشحاله گاهی وقتا ناراحت گاهی وقتا آدم تو رویاهاش غرقه گاهی وقتا یهو واقعبین میشه گا … more →
نجات wrote 4 months ago: برایم قصه ای بگو ، قصه ای لطیف با طعم ترش و شیرین کودکی ، از سیندرلایی که کفشش گم نشده و دلش را نا م … more →
نجات wrote 4 months ago: حسادت میکنم به پاکت سیگاری که همیشه بر جیب داری و به نخ نخش وقتی به دست میگیری حسادت میکنم به آنکه … more →
bamdadi wrote 4 months ago: مثل روزی که دیروز شود یا آهی که از ته دل برآید. این گونه بود حضور تو. بودی، بعد کمرنگ شدی، بعد دیگ … more →
bamdadi wrote 5 months ago: … … - : ) - : ) – ازت میترسم. - چرا؟ چون زیاد تغییر میکنم؟ - نه، چون نسبت بهت ح … more →
م . ف wrote 6 months ago: روز میلاد کسی ست که برایم همه چیز بود غیر از یک دوست / تنها کسی که به تمام وازه می شناختمش / بیش … more →
persianeyes wrote 6 months ago: پاييز! رفتي و گوش هايم را بي نصيب گذاشتي… چشمهايم مناظر بديع هزار رنگت را ديد، پوستم لطافت ق … more →
نجات wrote 6 months ago: دل من گیج میزند … وقتی مغموم می بینتتان . میفهمید گیج میزند! وا میرود و بعد مثل پنیر پیتزا ک … more →
itooraj wrote 8 months ago: بهترين سهشنبهای بود که میشد تصور کرد. پر از حرارت و شور … شب اساماس میرسه: - ازت بدم ميا … more →
bamdadi wrote 8 months ago: و عاقبت به من گفت که دوستم دارد. {دیدی گفتم آن روز بالاخره خواهد رسید!} تعجب نکردم. از مدتها پیش … more →
نجات wrote 9 months ago: به شکر خوریمان انداختی با این چند روز مانده … شهریور که حوصله مان را پاک سر برده هوس رفتن ندار … more →
نجات wrote 11 months ago: خودت مانده ای و حضوری نچسب که نمی دانی چه اش کنی و دلی بی تاب که می دود تا دشت آن سوی دیوار و نگاه … more →
نجات wrote 12 months ago: دلم یک بلند گو میخواهد و کمی شجاعت تا همه ی خشمم را یکجا فریاد کنم بعد بلرزم از خشم و بعد قهقهه بزنم … more →
نجات wrote 12 months ago: جسمت درد نمیکند اما روحت فریاد میزند مسکن لطفا ! … more →
شیمز wrote 1 year ago: پا برهنه رانندگی کردن درست مثل با کف دست راه رفتن میمونه! از رابطشون هم سر در نمیارم. فقط اینکه جفتش … more →