من نشستم بقل حمید دور میز و مهیا داره سر محمد داد می زنه . محمد با یه لبخند چندش آوری می گه:” نیگا کنید خانم بهلولی شما دارید این حرف رو می زنیدا !! …” و بعد از چند لحظه ناگهان صدای … more →
من و دوست غولم ( قصه هایی از یک زندگی آشفته... chaosisjeek wrote 5 months ago: jeek hamid Jeek JeekJeek Jeek Jeek JeekJeek Jeek Jeek JeekJeek Jeek Jeek JeekJeek Jeek Jeek JeekJeek … more →
monjaregh wrote 1 year ago: من نشستم بقل حمید دور میز و مهیا داره سر محمد داد می زنه . محمد با یه لبخند چندش آوری می گه:” … more →
monjaregh wrote 1 year ago: امروز روز قرعه کشی حج دانشجویی بود نا خود آگاه یاد این پست قدیمی افتادم: خدا هم کلی با حاله واسه خود … more →
mehr90 wrote 1 year ago: خداییش عجب برفی اومده بود این عکسا مال زمستون 86 … more →
hajhamid wrote 1 year ago: سلام جهان! از کنار این جمله همیشگی وردپرس نباید همین طوری سرسری بگذریم. هممون باید اینو بدونیم وقتی … more →
ahbf wrote 1 year ago: در پیش چشم دنیا دوران عمر ما یک قطره دربرابر اقیانوس درچشمهای آن همه خورشید کهکشان عمر جهانیان کم سو … more →