ourreal wrote 11 months ago: من به دعوت مانلي جان اومدم از آرزوهام بنویسم ولي ترجيح دادم با اجازش از کارايي که توي اين يک سال ميل … more →
ourreal wrote 11 months ago: باران می آمد دستهایمان را زده بودیم زیر چانه مان و از شیشه خاکستری شده پنجره کلاس شیمی آسمان گرفته پ … more →
ourreal wrote 11 months ago: عروس ۱۹ ساله بيش از آنکه واقعيتهای علمی و فيزيولوژيک درباره ی رابطهی زناشويی را بداند درگير انبوه … more →
ourreal wrote 11 months ago: نشسته بود کنار چکيدن يک شمع ناشناس ٬ ساده فکر ميکرد…به سادگی همان روزهايی که ساعتها خيره ميشد … more →
ourreal wrote 11 months ago: یادهای بچه گی برای من مثل عکسهای رنگی کوچکی هستند که با گذشت روزها رنگشان به زردی میزند. هر یادی یک … more →
ourreal wrote 11 months ago: آخرین چیزی که دیدم چشم های بهت زده و ترسیده ی زن بود. لحظه ی بعد، برخوردش با قسمت جلویی ماشین و بعد … more →
ourreal wrote 11 months ago: به آرايشگاه های زنونه فکر می کنم…..هر طرف دارن يه کاری می کنن…کاشت ناخون…فرمژه دائ … more →
ourreal wrote 12 months ago: قرمزهایم اینجا توی گلویم گیر کرده اند . نه با قهوه های سیاه فرو میروند نه با اشکهای شور فرو میریزند … more →
ourreal wrote 12 months ago: تو را به یاد می آورم همان شکلی که بودی موهای سیاه و فرفری که طاقت مقنعه را نداشت و دو گیس شده بود آو … more →
ourreal wrote 1 year ago: بزرگترین مشکل، همینجا است. همین که نمی توانی احمق حساب شان کنی. یا بگویی دیوانه اند. خیلی هاشان آنقد … more →
ourreal wrote 1 year ago: ماتم …مات که نه! مثل زمانی که میروی در حوالی اینه تا غرق شوی ؛ انقدر خیره میشوی به چشمانت که گ … more →
ourreal wrote 1 year ago: سميرا عزيز تو آخرين پستش نظرش رو در مورد لينكها و دوستاي وبلاگيش نوشته و من رو هم به اين بازي دعوت ك … more →