مهرنوش محتشمي wrote 1 month ago: … more →
مهرنوش محتشمي wrote 5 months ago: به وبلاگم مدیونم ! درسته ! مدیون خیلی لطف ها به من کرده ! خیلی دوستیها برایم به ارمغان آورده ! خیلی … more →
مهرنوش محتشمي wrote 10 months ago: یکی از همسایه هایمان دختری داشت که مادرم اصرار می کرد با او دوست شوم. ازش بدم نمی اومد ولی خیلی بد … more →
مهرنوش محتشمي wrote 11 months ago: وقتی به سراغت میاد که منتظرش نیستی ! وقتی که داری برای یک مهمانی مهم آماده می شوی تا در عروسی آشنایی … more →
مهرنوش محتشمي wrote 1 year ago: یک پدر و پسر در میز کناری ما در حال غذا خوردن بودند . صدای صحبتشان بلند بود و مطلبی که درباره اش صحب … more →
مهرنوش محتشمي wrote 1 year ago: گمان کردم تو از همان جاده ای آمدی که روزی زندگی ام را در گرد و غبارش گم کرده بودم افسوس نشانیهای تو … more →
مهرنوش محتشمي wrote 1 year ago: نوشته بود : شاپرک در میزد عشق پرپر میزد غم به من سر میزد شادیم پر میزد برایش نوشت : زندگی کن و لبخن … more →
مهرنوش محتشمي wrote 1 year ago: نمي دونم چرا درباره اين اتفاق چيزي ننوشتم و نمي دونم كه چرا الان دارم مي نويسم ! داستان مربوط به زم … more →