[بعد از یک گفتگوی طولانی] - برو بخواب دیگه. - باشه، ولی فعلن بیدارم. - من میرم بخوابم. اومده بودم موهام خشک بشه. - به! پس من تو این مدت نقش سشوار رو بازی میکردم خودم خبر نداشتم! - آره، یه سشوار بد ا… more →
نجواهاخودم wrote 1 month ago: [بعد از یک گفتگوی طولانی] - برو بخواب دیگه. - باشه، ولی فعلن بیدارم. - من میرم بخوابم. اومده بودم م … more →
خودم wrote 4 months ago: من یه سنگ شانس دارم. {دستاشو جلو آورد. انگشتهاشو مشت کرده بود. حدس زدم تو دستش چیزی پنهان کرده.} سنگ … more →
خودم wrote 5 months ago: توی دستهایم گرفتمش. نرم بود. بوی دوردستها را میداد. بوی شنهای دریا را میداد. به صورتم چسباندمش. … more →
bamdadi wrote 6 months ago: - این که به اسم من نیست! - اشکال نداره کسی کاری نداره. بلیطو نشون بده و سوار شو - مطمئنی؟ - آره - یع … more →
bamdadi wrote 7 months ago: - بیا از این طرف بریم. - اون ور خاکش بیشتره. - اشکال نداره ولی در عوض درخت داره. پوزخندی زد. میدانس … more →
bamdadi wrote 7 months ago: استاد حسابی مشغول بود. فرمول، گراف و نمودار و چارت… چشمهای خسته، چشمهای مشتاق، چشمهای کنجکا … more →
bamdadi wrote 10 months ago: برق واحد صحرایی ما در وسط بیابان توسط یک ژنراتور کاترپیلار که به صورت شبانهروزی (24×7) کار می … more →
خودم wrote 10 months ago: یکی از همکارهای سابقم که تیپ شخصیتی فراموش نشدنی داشت مرد میانسال پاکستانیای بود به نام «ظفرخان». … more →