یه روز جمعه سرد و برفی، با مدرسهمون از نماز جمعه برمیگشتم خونه. همه جا پر برف بود. خوشحال از کار جدیدی که یاد گرفته بودیم (رفتن نمازجمعه) با بچههای مدرسه بر میگشتیم. سرما و دانههای تک و توک برفی که… more →
جمهوری دموکراتیک آریو Democratic Republic of Ariobamdadi wrote 1 day ago: توی دستهایم گرفتمش. نرم بود. بوی دوردستها را میداد. بوی شنهای دریا را میداد. به صورتم چسباندمش. … more →
آیه wrote 3 days ago: واقعا نمی دونم چطور بگم که دیشب بر من چی گذشت. درست همون شبی که من باعث شده بودم دلش بگیره و سردرد د … more →
رهگذر wrote 1 week ago: . اورکت آمریکایی سبز رنگ و رو رفتهای داشتم که خیلی هم دوستش داشتم. روز اول که میخواستم بخرمش کلی ب … more →
آریو wrote 1 week ago: یه روز جمعه سرد و برفی، با مدرسهمون از نماز جمعه برمیگشتم خونه. همه جا پر برف بود. خوشحال از کار جد … more →
mehrnooshv wrote 3 weeks ago: دخترک، این روزهای آخر داری منو سخت دیوانه خودت می کنی. همین روزهای آخر که این همه اتفاق عجیب و غر … more →
mehrnooshv wrote 3 weeks ago: این اخلاق گندم که همیشه باید از شخص متهم صرفا چون غایبه دفاع کنم، حال خودمو بعضی وقتها بهم می زنه. … more →
mehrnooshv wrote 3 weeks ago: من فکر می کنم نکنه ماها داریم اشتباه می کنیم. یعنی شاید ایران واقعا داره پیشرفت می کنه. قدرت هسته … more →
کوچه باغ wrote 3 weeks ago: بالاخره بعد از مدتها یه آب خوش از گلوم پایین رفت،بعد از هشت سال نرفتن پای صندوق رأی ، هر آنچه در ت … more →
bamdadi wrote 3 weeks ago: - صورتم شوره! - تو دریا داری شنا میکنی؟ - آره تقریبا. - کجا؟ - توی اشکها، توی زندگیام، توی اشتباه … more →
tafakkor azad wrote 3 weeks ago: نوشته .. شاید نوشتن، مانند نشخوار کردن بعضی حیوانات است، که علف های با عجله خورده شده را بالا … more →
کوچه باغ wrote 3 weeks ago: امروز سر موضوع انتخابات و کاندیدای اصلح با یکی از دوستان به ظاهر بیطرف حرفم شد،طرف با یه لحن تنداز … more →
mehrnooshv wrote 4 weeks ago: نازنین! سعی کن یاد بگیری هرکس رو بخاطر خودش دوست داشته باشی، نه بخاطر اون چیزی که به تو میده. که … more →
mehrnooshv wrote 1 month ago: نمی دونم چرا این حرفو زدی. نمی دونم خواستی منو بترسونی؟ یعنی یکجور باج خواهی بود؟ خواستی عصبانیم ک … more →
کوچه باغ wrote 1 month ago: ازش میپرسم مادرجان،چند سالته؟ یه کمی فکر میکنه: نمیدونم،ولی هشت تا بچه دارم!!! … more →
mehrnooshv wrote 1 month ago: نمی دونید چقدر افتخار می کنم که این آدم بابای منه. همه وجودم پره از یک قدردانی عمیق، فقط و فقط بخا … more →
mehrnooshv wrote 1 month ago: بابام بعد از 15 سال، سر قضیه فوت مادربزرگم با عموم آشتی کرده. حالا کاری نداریم که هنوز میل و رغبتی … more →
mehrnooshv wrote 1 month ago: دخترک، من دلم برات خیلی تنگ خواهد شد. همه اون کارهایی که کردیم، همه اون اتفاقاتی که افتاد، همه اون … more →
راوی دختردايی گمشده wrote 1 month ago: شیرکاکائو؛ همیشه وقتی نِیّو فرو میکردیم توش تازه یادمون میومد باید تکونش میدادیم…! … more →
giledokhtar wrote 1 month ago: از گوگل ریدر گوله نمک با هم میخوانیم : ” امشب به شرطی باهات میخوابم که به موسوی رای بدهی . آنق … more →