نشسته ام روی صندلی ام با یک لیوان داغ چای حسرت. پرده را کنار زده ام و در این ظلمات خوف انگیز انگار که نه هیچ وقت ستاره ای بوده و نه ماهی غرش سهمگین باد را می پایم و با خودم فکر می کنم که اگر همه ما، ه… بیشتر →
خرچنگ زاده در غربتنوشت 1 year ago: نشسته ام روی صندلی ام با یک لیوان داغ چای حسرت. پرده را کنار زده ام و در این ظلمات خوف انگیز انگار ک … بیشتر →