نوشت 8 months ago: یه زمونی فکر می کردم سخت ترین کار کشاورزیه. اینکه تو چله ی تابستون مجبور باشی داس به دست خوشه هارو و … بیشتر →
نوشت 9 months ago: یک سال گذشت. برای شما رو نمیدونم ولی برای من پر از تصمیمات بزرگ، تغییرات بزرگ، و خاطراتی چند بود. خی … بیشتر →
نوشت 10 months ago: موضوع کم کاریه من دیگه تکراری شده. چه باید کرد؟ دیگه عین ِ قدیما نمیتونم خودمو گول بزنم که بگم حالا … بیشتر →
نوشت 10 months ago: وقتی بدنیا آمدم اشک در چشمانم جاری گشت. این چیزیست که آن ها می گویند. از لبخند ِ گاه و بیگاهم نیز م … بیشتر →
نوشت 10 months ago: فردا روز تولدمه. خیلی ها هستند که از تولد خودشون توی این دنیای از همه رنگ بیزارند، خیلی هام زندگی رو … بیشتر →
نوشت 11 months ago: بعضی اوقات توی خواب دوس ندارم چشامو وا کنم. دلم می خواد توی رویاهام غلت بخورمو بی هیچ پای بست یا کلا … بیشتر →
نوشت 1 year ago: تند و مختصر و مفید شرح ماجرا رو میدم و میرم. آخه تا چند دقیقه ی دیگه قراره دومادمون بیاد دنبالم بریم … بیشتر →
نوشت 1 year ago: خستگی مفرط، بی حوصلهگی، کمکاری، و بسیاری عوارض ِ دیگه از خوندن ِ فلسفهی صرف دچارمون شد. اما چه چ … بیشتر →
نوشت 1 year ago: چند ساعتی هست از تهران برگشتم و بعد از خوابی دو ساعته نشستم روی کتابی (کلیات ِ فلسفه/پاپکین) که چند … بیشتر →
نوشت 1 year ago: چهارشنبه 6 آذر 1387 ساعت 6:10pm گوشی زنگ می خوره. برم که بردارم. ساعت 6:25 خواهرم بود. زنگ زد تا مکا … بیشتر →
نوشت 1 year ago: می گوید : تو بیست و اَندی سالت هست، اما هیچ لذت نمی جویی! می گویم: لذت برایم ادویه و مخلفاتیست برای … بیشتر →
نوشت 1 year ago: بلند شدمو نگاهی به ساعت اِنداختم. عینک نداشتم پس چشامو ریز کردم تا بهتر ببینم. توی اون نیمچه تاریکی … بیشتر →
نوشت 1 year ago: خیلی خستم، مدتیه که کلن مشغول خوندنم و هی به کتابخونم کتاب اضافه می کنم. این فیلمای رفیقامونم ته کشی … بیشتر →
نوشت 1 year ago: مدتی است که دغدغه هایم شده است اصطلاحاتی فلسفی که آن ها را نیازی مبرم برای خود می دانم. به نظرم اغل … بیشتر →
نوشت 1 year ago: اول کتابی که از خواندنش حظ بردم ” کوه عجایب ” بود. هدیه ای از شوهر خواهرم برای اولین جشن … بیشتر →
نوشت 1 year ago: میام خونه، توی اتاقم، میشینم روی صندلی و به روز یا روزهایی که گذشت فکر می کنم. به حرف هایی که بی مها … بیشتر →