مرد، روبروي كپه آتش ايستاده بود و نگاه مي كرد به آسمان كه برف مي آمد. ريز. تلفنش زنگ خورد. از توي جيبش گوشي را درآورد. زنش بود كه مي گفت شير خشك بخرد براي بچه. گفت كه مي خرد و دستهایش را کرد توی جیب… بیشتر →
نوشته هایی برای هیچ ...Notes for NothingFarbod wrote 1 year ago: دختر، توی تاکسی که نشست، در را محکم به هم زد و بست. راننده زیر لب غرغر کرد و فحش داد به زمین و زمان. … more →
Farbod wrote 1 year ago: دختر، توی تاکسی که نشست، در را محکم به هم زد و بست. راننده زیر لب غرغر کرد و فحش داد به زمین و زمان. … more →