«22 بهمن57 مادرم مرد. درست همان لحظه که برادرهاl مرا از جفت بریدند و انداختند توی تشت و آب را باز کردند تا مرا بشورند. همان موقع بود که با هم عهد کردند شروع کنند. که بنشینند پای اخبار و حوادث روز را… more →
سلماز يگانه مهرسلماز يگانه مهر wrote 9 months ago: «22 بهمن57 مادرم مرد. درست همان لحظه که برادرهاl مرا از جفت بریدند و انداختند توی تشت و آب را باز … more →
سلماز يگانه مهر wrote 11 months ago: قوز پشتش را که دیدم یادم آمد. سالها می گذرد. 5 دی 82 بود. خیلی صمیمی نبودیم از همین رابطه ها که توی … more →
سلماز يگانه مهر wrote 1 year ago: از پنجره سرك مي كشم، مي بينم دارد هي از اينور كوچه مي رود به آن ور و برمي گردد و هي به ساعتش نگاه مي … more →
سلماز يگانه مهر wrote 1 year ago: آقاي سرهنگ از آخرين گروه تسليت گويندگان تشكر كرد و آرام به پسرش گفت: مي خوام يه ربع بيست دقيقه اي … more →
سلماز يگانه مهر wrote 1 year ago: يه هفته از 9 ماه گذشت كه همه نگران شديم چرا بچه به دنيا نمي آد. من و خانمهاي ديگه تصميم گرفتيم ب … more →
سلماز يگانه مهر wrote 1 year ago: روزم سیاه شد از آن روز كه بهرام مرا زیر خود گرفت روزم سیاه شد برای همین ام ازت متنفرم. می پرسی چر … more →
سلماز يگانه مهر wrote 1 year ago: اين همان بيل بود. خودش مي گفت: اين همان دست بود سرد، اين بار خشك و در من ديگر لرزه درست نمي كرد. اول … more →