مادر به استقبال زن همسایه که برای ملاقات آنها آمده بود رفت و فاطمه همچنان سرجای خود نشسته بود. مادر از این کار فاطمه کاملا گیچ شده بود، او هیچ حرکتی از خود برای استقبال از میهمان نکرده و از جای خود بل… بیشتر →
ابوعمر انصاریمهرنوش محتشمي wrote 2 months ago: سرم به کار خودم بود تند و مرتب کار می کردم و فقط اندکی لای پنجره را باز کردم نمی دانم شاید باز هوا ب … more →
مهرنوش محتشمي wrote 3 months ago: همیشه ازامید خوانده ایم و نوشته ایم . به شکلهای مختلف .ولی چیزی که من دیشب دیدم فراتر از امید بود . … more →
ابوعمر wrote 7 months ago: مادر به استقبال زن همسایه که برای ملاقات آنها آمده بود رفت و فاطمه همچنان سرجای خود نشسته بود. مادر … more →
ابوعمر wrote 8 months ago: ترجمه: ابوعمر انصاری برادران گرامی از شما اجازه میخواهم تجربهای کمنظیر و برجسته را برای شما بازگو … more →
ابوعمر wrote 1 year ago: حکایت ما در باره ی شخصیتی است که نقش بزرگی در زمینه ی امور خیریه و دعوت به سوی اسلام داشته است. حدود … more →
ابوعمر wrote 1 year ago: ابن رجب حنبلي رحمه الله در ضمن طبقات حنابله شرح حال قاضي ابي بكر الأنصاري البزاز را اينگونه بيان مي … more →
ابوعمر wrote 1 year ago: اين داستاني است كه شيخ علي الطنطاوي از ميان خاطرات زيبايش برايمان حكايت مي كند و ما را به مصر سرزمين … more →
ابوعمر wrote 1 year ago: حسن بن زیاد(از شاگردان امام ابوحنیفه) حکایت می کند که:یک شب شخصی نزد امام ابوحنیفه آمد و گفت: مدتها … more →
ابوعمر wrote 1 year ago: اين داستان را به شما تقديم مي كنم، داستاني كه بايد آنرا به ياد داشته باشيم و آنرا به همسران ،دختران … more →
ابوعمر wrote 1 year ago: چه زیبا هستند قصه هایی که انسان را به سوی خدا بازمی گردانندقبل از روزی که پشیمانی و گریه فایده ای ند … more →
ابوعمر wrote 1 year ago: عبدالله می گويد : نمي دانم چگونه اين قصه را برايت بگويم.داستاني كه قسمتي از زندگي ام بود و مسير زندگ … more →
ابوعمر wrote 1 year ago: براي انجام كاري به شهر سائوپائولو دربرزيل رفته بودم و در يكي از هتلهاي شهر كه به مركز اسلامي نزديك ب … more →