رمزتان را گم کرده‌اید؟

Blogs about: داستانکها

وبلاگ‌های ویژه

با گرگها مي رقصند...1 comment

زرتشت wrote 4 months ago: . . زان هزاران غصه هاي دل گداز قصه اي ناگفتـــني دارد دلـــم . . صبح، با غرش رعد و برقي سهمگين اعلام … more →

برچسب‌ها: سخن دل

بي سواد...1 comment

زرتشت wrote 6 months ago: سكوت مبهم پارك در غروب گداخته شهر با صداي زوزه باد شكسته شد و هجوم سياه كلاغها بر آسمان شهر آغاز شد! … more →

دیریست که دلـدار پـیـامی نفرستاد...7 comments

زرتشت wrote 7 months ago: آن روزها تنهايي بيش از هر موقع ديگر داشت اذيتم مي كرد و من هر روز خودم را بيشتر از قبل غرق شده احساس … more →

ماجراي من و برف و آبرو ريزي!1 comment

زرتشت wrote 9 months ago: سلام… فکر کنم ترم 7 بودیم که یه برف حسابی تو شهر محل دانشگاه ما اومده بود. صبح اونروز که می خو … more →

داستان بی حواسی من و پیشنهاد بی شرمانه به زن دوستم!29 comments

زرتشت wrote 10 months ago: با سلام مجدد… امروز می خوام یکی از سوتی های وحشتناکی رو که اخیرا” از خودم ساطع کردم برات … more →

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر...3 comments

زرتشت wrote 1 year ago: دهکده “مانفی رادبرد” در دامنه کوهی مشرف به شهر قرار گرفته بود. به دلیل بن بست بودنش توری … more →

داستان عمو ابراهیم و اون مشتری خانوم!15 comments

زرتشت wrote 1 year ago: عمو ابراهیم یکی از اون پیرمردهایی بود که هر جوونی رو سر حال می آورد. اختلاف سنش با کوچکترین برادرش ک … more →

چرخ زندگی من!

زرتشت wrote 1 year ago: واقعا” یکی از سخت ترین کارهایی که قرار بود اونروز بکنم این بود که در پارکینگ رو باز کنم. هوا و … more →

ماجرای من و هلو و داستان مبتذل دوستم!50 comments

زرتشت wrote 1 year ago: اونروز صبح مثل بیشتر روزهای هفته به سختی از خواب بیدار شدم. اون شبهای گرم تابستون با بچه ها تا نیمه … more →

عشق در شب اعدام!9 comments

زرتشت wrote 1 year ago: آخرین باری که دیدمش پانزدهم آگوست بود. درست شب قبل از اعدامش! اصولا شب قبل از اعدام نمی ذارن که کسی … more →

هذیان های یک لال

زرتشت wrote 1 year ago: اونروز صبح وقتی از خواب بیدار شدم احساس کردم که سرم مثل یک توده بسیار سنگینه. احساس کرد که که به سخت … more →

داستان یک زرتشت کوچک (3)

زرتشت wrote 1 year ago: سلام داداشا و آبجیا.. 2 روز پیش خانوم معلممون یه صد آفرین برام تو دفتر دیکته ام چسبوند و من خیلی خوش … more →

داستان یک زرتشت کوچک (2)3 comments

زرتشت wrote 1 year ago: سلام داداشا و آبجیا.. من زرتشتم. 8 سالمه و دارم تو ایران با مامانم اینا زندگی می کنم. کلاس دوم هستم. … more →

داستان یک زرتشت کوچک (1)1 comment

زرتشت wrote 1 year ago: سلام داداشا و آبجیا.. من زرتشتم. 8 سالمه و دارم تو ایران با مامانم اینا زندگی می کنم. کلاس دوم هستم. … more →


Have your say. Start a blog.

See our free features →

دسته بندی‌های وابسته
All →

این برچسب را با RSS دنبال کنید