ستیغ wrote 2 hours ago: سنگینیِ دودِ سیگار فضای اتاق را پر کرده و من با چشمانی نیمه باز و افکاری به پراکندگی باد در رختخواب … more →
freepen wrote 16 hours ago: مرد پایش را روی ترمز گذاشت . اتومبیل با صدای ناهنجاری ایستاد . سرش را از پنجره بیرون آورد و دهانش … more →
حميده wrote 6 days ago: قبل نوشت: امروز از نويسندهی محبوبم، اندرو متيوس، خبرنامهای دريافت كردم كه حيفم آمد با شما درميان ن … more →
sama wrote 1 week ago: کتابش نایاب شده بود. گفت همین یکی مال خودم را میدهم به تو. صفحه اولش چیزی نوشت. صفحهای را باز کرد. … more →
ستیغ wrote 2 weeks ago: زن جوان بعد از مرگ همسرش به سختی زندگی کوچکش را میگذرانید. تنها دلخوشی زندگی اش ، پسر بچه اش بود که … more →
Siavash wrote 2 weeks ago: یکشنبه: فی الحال باید به خودم افتخار کنم، امثال من حقیقتا مایه ی فخر بشریت هستند، وکیل، رئیس،استاد و … more →
ستیغ wrote 2 weeks ago: گاهي انسان در زندگي به جايي ميرسد كه دريده شدن توسط گرگي كه دوستش دارد را به ماندن وگنديدن اعضاء و ج … more →
حميده wrote 3 weeks ago: - فراموشی بد درديه. دستش را گذاشت روی زانويش و درحال بلند شدن از روی پله اضافه كرد: ولی نه به اندازه … more →
کوچولو wrote 1 month ago: سیب نمی خواست کشته شود پس با اولین گاز آنچنان به گلویم پرید که خفه شدم، او ماند و من مردم. … more →
محمد خواجهپور wrote 1 month ago: همسر گرانقدر: من را دوست داری؟ (البته ایشان از اصطلاح دوسُم اُته؟ استفاده میکند) من: البته همسر گرا … more →
Mahda wrote 1 month ago: سرشارم سرشارم از تنفر از تو. خیلی با خودم کلنجار رفته بودم. ولی دیگر دلم قرص و محکم است… هرگز … more →
Siavash wrote 1 month ago: تو واقعا عاشقی، به راه رفتنت نگاه کن عین دیوانه هاست بی جهت تلو تلو میخوری، وقتی بوی او را از نزدیکی … more →
مسعود wrote 1 month ago: وقتی صدایِ آژیرِ خطر بلند می شد، دفترچه حسابِ بانکی اش را برمی داشت و به سرعت به سمتِ بانک می رفت تا … more →
ستیغ wrote 1 month ago: شبي از شبهاي گرم و دوست داشتني تابستان بود. شب گرماي فروخورده ي زمين را آرام آرام باز پس ميگرفت. صد … more →
ستیغ wrote 1 month ago: هنوز هم بعضی اوقات یادِ دوست قدیمی ام می افتم که مدتهاست که دیگر ندیدمش. صحبتهای منحصر بفردش و آن ژس … more →
sama wrote 1 month ago: آژیر قرمز می زدند. هیچ کس تکان نخورد. معلم با اشاره به بچه ها درس می داد. … more →
مسعود wrote 1 month ago: مرد انگشت اش را در ظرف عسل فرو برد و در دهانِ زن گذاشت. یکی از گوشه ای گفت: «زود دستت رو بیرون بکش.» … more →
فاطمه رسولی wrote 2 months ago: یک 40سانتی 5/3 میل نگاهش می کنم.از 12 ظهر به بعد نشسته و از جایش هم جم نخورده است.حالم از این حالت ب … more →
ehsania wrote 2 months ago: خیلی وقت بود دنبال ورژن صوتی کتاب کیمیاگر بودم. بالاخره پیداش کردم. یعنی یه جوری به دستم رسید که اصل … more →