nkamyabi wrote 1 week ago: کوچه تنگ و تاریک است. خالی از صدای جیر جیرک ها یا سوسوی تیر چراغ برقی. هرچند چرخش چراغ ماشین نش بری … more →
nkamyabi wrote 1 month ago: از تاکسی خطی محله پیاده شدم. با کیف توی دستم و با قدم های درشت به سمت خیابون اصلی رفتم. و خودمو با پ … more →
sama wrote 2 months ago: طناب آویزان را پشت سرش انداخت .سرم را بالا برد . - زندگیات دست منه . نمیخوام جوونیت ببری زیر خاک … more →
nkamyabi wrote 2 months ago: در حومه ی دهی دور افتاده توی شمال كه همش هف هشتا خونوار داره یه روستایی زندگی می کنه. تو خونه ای یه … more →
nkamyabi wrote 3 months ago: نیمه شب از خواب بیدار شدم. داشتم خواب می دیدم ولی انگار بیدار شدنم جزوی از رویام بود که باس می دیدم. … more →
minayeman wrote 3 months ago: سلام نمیدونم چی میخوام بگم یا از کجا شروع کنم، یا به کی بگم یا اصلا این ها رو به تو نشون بدم یا نه … more →
mahda wrote 4 months ago: سال 87، اردیبهشت ماه، اولین داستان کوتاه زندگیم رو نوشتم. الان گفتم شاید بد نباشه اینجا بذارمش تا کس … more →
mahda wrote 4 months ago: نمی دونم چرا، ولی از دوسال پیش که این داستان از آنتوان چخوف رو خوندم، اونقدر ذهنم رو اشغال کرده که و … more →
sama wrote 4 months ago: این برهوت بیرنگ بیهمه چیز نه سرد است ،نه گرم . نه خوب است نه بد . هیچگاه هیچچیز نیست .در آسمان ن … more →
nkamyabi wrote 4 months ago: وقتی بدنیا آمدم اشک در چشمانم جاری گشت. این چیزیست که آن ها می گویند. از لبخند ِ گاه و بیگاهم نیز م … more →
genomics wrote 5 months ago: وایکینگ، به خانه برگشته بود. بعد از کشتن صدها مرد دلیر، فتح دهها دریا و کوه و دشت و شهر و قلعه و آتش … more →
bamdadi wrote 5 months ago: شب از نیمه گذشته بود. به آرامی وارد زیرزمین شدم. در تاریکی مطلق صدای جنبشی آمد. چند لحظه بعد چراغ … more →
sama wrote 5 months ago: بابا چیزی نمی گوید .پسر بیقرار است . عصبانی است . نگاه می کند به بابا مثل نگاه شکارچی پی شکارش . می … more →
مرده ی نیمه متحرک wrote 5 months ago: چند سالی میشود که شب و روز چشم دوختهام به در اینجا تا آن معاون ابلهم بیاید. چشمم به چشمش بیافتد ن … more →
HoDa wrote 6 months ago: یکی بود، یکی نبود… یه گوشه از این کهکشان بزرگ… یه جای خیلی خیلی دور از زمین آبی رنگ ما … more →
sama wrote 6 months ago: اولی انگاری که فتح الفتوح کرده باشد ، می گوید : شنیدی که بویراحمدی ها به ” تُروغرو ” می … more →
کوچولو wrote 6 months ago: ضمن عرض تبریک به مناسبت فرا رسیدن سال نو میلادی. دو تا مطلب در این مورد نوشتم که اینجا میذارمش. اولی … more →
nkamyabi wrote 6 months ago: همه چیز سفید بود. در همان جایی که ایستاده بودم دور خود چرخی زدم. باز هم سفیدی و سکوتی مطلق. چیزی نبو … more →
sama wrote 7 months ago: * راه شیری چه خودنمایی می کند در آسمان غزه تاریک . ** گفت : چه خبر؟ گفت: فتح و حماس افتاده اند به جا … more →