نوشتهیِ سامان آزادی - حالا نیت کن و انگشت بزن. زن چشمخندی کرد و نوکِ انگشتِ اشاره را بُرد تویِ فنجان. گرم و نرمِ لِرد و لایِ قهوه که از سرِ انگشت بالا رفت، یادِ گرم و نرمِ ماسه افتاد و پاچههایِ بال… بیشتر →
سامان آزادی wrote 1 year ago: نوشتهیِ سامان آزادی - حالا نیت کن و انگشت بزن. زن چشمخندی کرد و نوکِ انگشتِ اشاره را بُرد تویِ فنج … more →
سامان آزادی wrote 1 year ago: نوشتهیِ سامان آزادی کاش به رفقايم هم میگفتم. حالا ده نفر هم نمیشدند. اعتنايي نکردم. پنج بار دورِ … more →