رمزتان را گم کرده‌اید؟

Blogs about: داستان های مینیمال

وب‌نوشت‌های ویژه

او مثل ما نبود21 comments

آنا wrote 11 months ago: بی توجه به سفارش های مکرر خاله که پیغام داده بود:” بگو روی زمین ننشیند. همه جا شاشی است. … more →

مادر8 comments

آنا wrote 1 year ago:   پرستاری که با نگرانی روی بازوی لاغر و بی‌خون زن دولا شده بود و سوزن سِرُم را برای چندمین بار زیر پ … more →

به قانون همه كشورهاي دنيا9 comments

آنا wrote 1 year ago:   شیر آب گرم را تا آخر باز کرد و همان‌طور که به جریان ملایم بالا آمدن آب توی وان خیره شده بود، به دی … more →

وضعیت غیر عادی5 comments

آنا wrote 1 year ago: پیکان قرمز رنگی  که در باند سمت چپ می رود ، عرض خیابان را به هوای زنی که  به انتظار تاکسی ایستاده اس … more →

مهم نیست!13 comments

آنا wrote 1 year ago:   یکهو جیغ کشید ، به پهلو غلتید ، چشم هایش را از شدت درد بست و پاها را گِرد کرد توی شکمش . اشک ها بی … more →

اتاقک های شیشه ای1 comment

آنا wrote 1 year ago: بوی تند اَسِتن زد بالا. از بالای شانه‌اش سگرمه‌های به‌هم‌کشیده دختری را می‌شد دید که پنبه‌ای را با ح … more →

سی سالگی7 comments

آنا wrote 1 year ago:   لوله جارو برقی را می گیرم روی خرده های نان.دارم به صداهای ترق و تروقی که از توی لوله شنیده می شوند … more →

راننده تاکسی1 comment

آنا wrote 1 year ago: بله خب راننده های تاکسی دربستی هم دلشان به همین گپ و گفتگوهای گاه و بیگاه  خوش است دیگر. یک نگاه صمی … more →

مراقب کارگرها باش16 comments

آنا wrote 1 year ago: جاده مخصوص – کیلومتر هفده – رسیدی، می پیچی دست چپ . سر تا ته ، این بر و آن بر جاده ، سول … more →

خیانت1 comment

آنا wrote 1 year ago: نسیم خنک شبانه پرده را تکاند و رفت. هوای دم کرده اتاق و تن نمناکش جانی گرفتند. شرجی اتاق حالی به حال … more →

بلبل خرما 9 comments

آنا wrote 1 year ago: این ها خیلی زود دستی می شوند. عادتش بدهی از دهان هم غذا می گیرد. پرنده را می گذارد روی سقف قفس . نمی … more →

ملاقات

آنا wrote 1 year ago: خیلی ها وقتی روشن و خاموش شدن مدام ِ بی سر و صدای گوشی همراهش را می بینند، حیرت میکنند و دستپاچه می … more →

ناشناخته ها1 comment

آنا wrote 1 year ago: کوله و کتاب ها را می سپارد به دوستانش . می آیم .. بوفه . صبر می کند تا دانشجوها بروند رد کارشان . بب … more →

بعدازظهر جمعه

آنا wrote 1 year ago: دومین بعداز ظهر آن ماه را هم با پدرش گذراند هرچند دوستش به طعنه می گفت تلف کرده است. از هر دری حرف ز … more →

راستی

آنا wrote 1 year ago: راست بگو آن شب که آن حرف ها را می زدی مست نبودی ؟ غرید . لعنت به شما دخترها ! می دانست دامنه پاسخ به … more →

بگو چراغ ها را خاموش کنند3 comments

آنا wrote 1 year ago: چند تار موی سفید این جا هست . یک مشت اکلیل نقره ای ، پر ، پاشید روی سرم . این کارت به این می ماند که … more →

دیگری3 comments

آنا wrote 1 year ago: خواهرم می گوید که تو را فقط در خانه پیدا می کنم، برای همین هم است که بست نشسته ام گوشه اش و تکان نمی … more →


Have your say. Start a blog.

See our free features →

دسته بندی‌های وابسته
All →

این برچسب را با خوراک دنبال کنید