قسمتی از وصیت نامه ادوارد ادیش ، یکی از بزرگترین تاجران امریکایی در سن 76 سالگی … من ادوارد ادیش هستم که برای شما می نویسم ، یکی از بزرگترین تاجران امریکایی با سرمایه ای هنگفت و حساب بانکی که گ… more →
Looveoone's Bloganeeshtan wrote 2 months ago: کنار پنجره رستوران نشسته بودم و به گذشته فکر می کردم . پیپ قهوه ای رنگی بر لیانم آویزان بود . باران … more →
looveoone wrote 3 months ago: قسمتی از وصیت نامه ادوارد ادیش ، یکی از بزرگترین تاجران امریکایی در سن 76 سالگی … من ادوارد ا … more →
looveoone wrote 3 months ago: nininaznakon@yahoo.com شبی از آنِ رابی این داستان واقعی است و ارزش خواندن را دارد! این داستان را نه … more →
looveoone wrote 3 months ago: خداوند، اون کسانی رو که ازش میخواهی کنارت باشن بهت نمیده، بلکه اون کسانی رو کنارت قرار میده که بهشون … more →
looveoone wrote 3 months ago: داستان کوتاه : زندگي مثل چاي است گروهى از فارغ التحصيلان قديمى يک دانشگاه که همگى در حرفه خود آد م ه … more →
aneeshtan wrote 3 months ago: بوی عیدی بوی یاس وسط کتاب قرآن بوی انار سرخ توی سفره ماهی اسیر تنگ بلور با این ها زمستون رو ترک م … more →
aneeshtan wrote 4 months ago: پیشگو آفتاب از روبرو می تابید و من با قامتی بلند به طرف مقصدم می رفتم . غرور و زیبایی چیزهایی … more →
aneeshtan wrote 5 months ago: شب ها رویای تاریکی من است .در اعماق وجودم قبرستان یادگاری های دوران پاکی ام است . مبهم می گویم تا کس … more →
aneeshtan wrote 9 months ago: بعضی وقت ها که از حرف دیگران می رنجم به گوشه ای از اتاق می روم و زانوانم را در آغوش می گیرم و صورت … more →
aneeshtan wrote 10 months ago: مرا بیست و یک سال است که در قفسی زندانی کردند و مردم به دیدنم می آیند . ” انسان پرنده … more →
aneeshtan wrote 10 months ago: شب بود و تماس های مکرر از سوی خانواده که می خواستند به پیش آن ها بروم و جواب من یک چیز بود نه نمی ت … more →
zendegani wrote 11 months ago: صبح كه داشتم بطرف دفترم مي رفتم سكرترم ژانت بهم گفت: صبح بخير آقاي رئيس، تولدتون مبارك! از حق نمي … more →
aneeshtan wrote 11 months ago: از جایش برخاست تا پنجره ی نزدیک تختش را باز کند . چهره ی رنگ پریده ی او نشان از ناتوانی جسمی اش بو … more →
aneeshtan wrote 11 months ago: فردای آن شب رویایی fred به سوی خانه لوکا روانه شد . او با اینکه خیلی با آن خانواده ایتالیایی صمیمی … more →
aneeshtan wrote 11 months ago: Fred پس از فروختن دار و ندارش و مهاجرت به کشور ایتالیا مشکلات زندگی اش بیش از پیش شد چنانکه مشکل … more →
aneeshtan wrote 11 months ago: روزگاری است که زندگی ها سخت شده و آدم های دیار ما از مشکلات عدیده زندگی می نالند . جوان ها مخصوصا … more →
aneeshtan wrote 12 months ago: ناپلئون بناپارد فرمانده نظامی فرانسه در ایام قدیم معروف به حرکات تیزهوشانه بوده و می توانست دشمنان … more →
aneeshtan wrote 12 months ago: روزها می گذشت و مارال همچنان در خانه نشسته بود و از زندگی اش گلایه داشت . از بخت بد خود می گفت و … more →
aneeshtan wrote 1 year ago: ” سیاست پدر و مادر نمی شناسد ” این حرفی بود که Fred همیشه از پدرش می شنید اما اکنون که … more →