صبح كه داشتم بطرف دفترم مي رفتم سكرترم ژانت بهم گفت: صبح بخير آقاي رئيس، تولدتون مبارك! از حق نميشه گذاشت، اح… more →
Zendegani's Webloganeeshtan wrote 1 week ago: مرا بیست و یک سال است که در قفسی زندانی کردند و مردم … more →
aneeshtan wrote 2 weeks ago: شب بود و تماس های مکرر از سوی خانواده که درخواست می کردن … more →
aneeshtan wrote 1 month ago: از جایش برخاست تا پنجره ی نزدیک تختش را باز کند . چهره ی … more →
aneeshtan wrote 1 month ago: فردای آن شب رویایی fred به سوی خانه لوکا روانه شد . او با ا … more →
aneeshtan wrote 1 month ago: Fred پس از فروختن دار و ندارش و مهاجرت به کشور ایتالیا … more →
aneeshtan wrote 1 month ago: روزگاری است که زندگی ها سخت شده و آدم های دیار ما از م … more →
aneeshtan wrote 2 months ago: ناپلئون بناپارد فرمانده نظامی فرانسه در ایام قدیم معرو … more →
aneeshtan wrote 2 months ago: روزها می گذشت و مارال همچنان در خانه نشسته بود و از زند … more →
aneeshtan wrote 2 months ago: ” سیاست پدر و مادر نمی شناسد ” این حرفی بود که Fred ه … more →
aneeshtan wrote 2 months ago: روبروی شومینه روشن نشسته بود . دیگر حتی گرمای آتش شومی … more →
aneeshtan wrote 2 months ago: کنار برکه نشسته بود و به آب خیره شده بود گویی به دنبال … more →
aneeshtan wrote 2 months ago: یک ماه می شد که بیش از حد درگیر مسائل کاری شده بودم و پ … more →