از اول هم مي دانستم، هر چند چهار ساعت و نيم طول كشيد. چاي خوردم، سيگار كشيدم و فكر كردم. چای دوم، سیگار چندم، فکرهای بی پایان. مثل هميشه، اين دفعه هم هيچ اتفاقي نيافتاد. تهران/پاييز80 Photo By: Nick … بیشتر →
نوشته هایی برای هیچ ...Notes for Nothingعلی د.ب. wrote 3 months ago: به تازگی مجموعهای دیدم به نام «داستانهای قرآن کریم» که ترجمهای بدون تفسیر از آیات قرآن را برای بی … more →
سالار wrote 3 months ago: پیش دبستانی عکس پایان پیش دبستانی در مدرسه باقرالعلوم … more →
سالار wrote 3 months ago: هیولا هیولاها از دست انسانها عصبانی شده بودند به همین دلیل تصمیم گرفتند به فرمانروای آن سرزمین حمله … more →
سالار wrote 3 months ago: دزدان دریایی یکی بود یکی نبود روزگاری چندین دزد دریایی بودند که در کشتی آدمهایی که خوب بودند زندگی … more →
سالار wrote 4 months ago: سالار حجتی1387 یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربان هیچکس نبود مجید روح شیطانی داشت. یک روز م … more →
سالار wrote 4 months ago: روزی بود روزگاری بود دختری به نام مریم به همراه خانواده اش نزدیک دریا زندگی میکرد. یک روز که مریم … more →
محبوبه میم wrote 7 months ago: زن ، نه دلگیر و نه خسته تمام پس اندازش را از بانک گرفت . به خانه برگشت دو چمدان بست و یک کوله پشتی … more →
neghin wrote 10 months ago: زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در ديد. به آنها گفت: « من شما را نمي شناس … more →
محبوبه میم wrote 10 months ago: به ساعتش نگاه کرد .پنج و پنجاه و چهار دقیقه بوداما وقتی پا روی اولین پله گذاشت ، یادش رفت ساعت چ … more →
Farbod wrote 10 months ago: دماغش را با صدا خالی کرد و کف دستش را مالید به دیوار آجری و نگاه کرد به دستش و گفت: “از همین ت … more →
Farbod wrote 10 months ago: دماغش را با صدا خالی کرد و کف دستش را مالید به دیوار آجری و نگاه کرد به دستش و گفت: “از همین ت … more →
neghin wrote 11 months ago: سربازي كه پس از جنگ ويتنام ميخواست به خانه برگردد ؛ در تماس تلفني خود از سانفرانسيسكو به والدينش گفت … more →
neghin wrote 1 year ago: در افسانه ها آمده روزی که خـداوند جهـان را آفرید فرشـتگان مقرب را به بارگاه خـود فرا خـواند و از آنه … more →
neghin wrote 1 year ago: در مطب دكتر در مطب دكتر به شدت به صدا درآمد. دكتر گفت: «در را شكستي! بيا تو.» در باز شد و دختر كوچول … more →
neghin wrote 1 year ago: خوب داستان ها رو دوست دارم مخصوصا داستان هايي رو كه آموزنده و زيبا باشن . داستان نوشتن رو هم دوست دا … more →
محبوبه میم wrote 1 year ago: رو به ديوار كه چرخيد اول فقط يك تيرگي بود و اندكي در كنارهها ميلرزيد.نيمخيز كه شد تا بهتر ببيند ص … more →
Farbod wrote 1 year ago: داستانهای بی نام: قسمت سوم داستانهای بی نام: قسمت دوم داستانهای بی نام: قسمت اول زن، نگاهی به ساعتش … more →
Farbod wrote 1 year ago: داستانهای بی نام: قسمت سوم داستانهای بی نام: قسمت دوم داستانهای بی نام: قسمت اول زن، نگاهی به ساعتش … more →
Farbod wrote 1 year ago: داستانهای بی نام: قسمت اول داستانهای بی نام: قسمت دوم دختر، از ماشین پیاده شد و در را محکم به هم زد … more →