محبوبه میم wrote 1 month ago: در تاریکترین نقطهی دنیا نشستهاست . هیچ چیز را نمیبیند و نمیداند در ته چاهیست یا در دل غاری. زن … more →
فاطمه رسولی wrote 2 months ago: اگر آمدی و دیدی که نیستم، تعجب نکن. شگفت زده شو.نم گوشه چشمت را نمی خواهم هنگامی که می آیی و می ب … more →
محبوبه میم wrote 4 months ago: اول فقط دو تقه بود ، کمی نامنظم و خفه ،آن قدر که توجهش را جلب نکرد . همان طور که روی کاناپه با چشمه … more →
sama wrote 9 months ago: این برهوت بیرنگ بیهمه چیز نه سرد است ،نه گرم . نه خوب است نه بد . هیچگاه هیچچیز نیست .در آسمان ن … more →
محبوبه میم wrote 10 months ago: به ساعتش نگاه کرد .پنج و پنجاه و چهار دقیقه بوداما وقتی پا روی اولین پله گذاشت ، یادش رفت ساعت چ … more →
sama wrote 10 months ago: بابا چیزی نمی گوید .پسر بیقرار است . عصبانی است . نگاه می کند به بابا مثل نگاه شکارچی پی شکارش . می … more →
sama wrote 11 months ago: اولی انگاری که فتح الفتوح کرده باشد ، می گوید : شنیدی که بویراحمدی ها به ” تُروغرو ” می … more →
محبوبه میم wrote 1 year ago: به ساعتش که نگاه کرد سی دقیقه به صفر مانده بود واو با پاکت میوهای در دست هنوز تا خانه خیلی راه برای … more →
محبوبه میم wrote 1 year ago: رو به ديوار كه چرخيد اول فقط يك تيرگي بود و اندكي در كنارهها ميلرزيد.نيمخيز كه شد تا بهتر ببيند ص … more →
محبوبه میم wrote 1 year ago: _ : میگم همهشون با هم کشته شدن ؟ _ : نه اونجوری که یهویی باشه ، مثلا یکیشون یک ساعت یکی دیگه شون … more →
محبوبه میم wrote 1 year ago: در حمام را بست وبا حولهی روی سر سراغ سماور رفت تا برای خودش فنجانی چای بریزد .قطرهآبی که از لابهل … more →
محبوبه میم wrote 1 year ago: گلوله ی قرمز کاموا از دستش رها شد ،طول پله ها را طی کرد و کنار تک درخت خشکیده ی باغچه آرام گرفت. در … more →
محبوبه میم wrote 1 year ago: پله های سنگی از این در تنگ که رد شوی و پله های آن کوچه ی تنگ را تا آخر بالا بروی ، در انتهای کوچه زن … more →
محمد خواجهپور wrote 1 year ago: 1 شب بیقصه تاریکتر از همیشه/ عنوان: مرگ پیرزنی که مادربزرگم بود 2 زن به پوست شب دست کشید/ عنوان: فر … more →
محبوبه میم wrote 10 years ago: … more →