روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که با هم درمسابقه ی دو بدوند . هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود . جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند…… more →
محله ی بیکارانgajamoo2 wrote 13 hours ago: در پی شکست و ناکامی آقای میرحسین موسوی در دهمین دوره ی انتخابات ریاست جمهوری،خانم زهرا رهنورد،همسر … more →
بهروز wrote 1 day ago: دیشب فراموش کرده بود پرده را بکشد و حالا آفتاب تمام تختش را گرفته بود و گرمایش نمی گذاشت که بخوابد . … more →
خرچنگ زاده wrote 1 week ago: گفت: «دانشگاه چه خبر؟ دانشجویان چی کار میکنند؟» گفتم صبح میروند دانشگاه، میروند کلاس، جزوه مین … more →
M.K_Soft wrote 1 month ago: General Pershing was a famous American officer. He was in the American army, and fought in Europe … more →
sama wrote 1 month ago: دوازده سال پیش .قم .مدرسه علمیه معصومیه چهارشنبه آخرین روز اردیبهشت 76 ٬ تازه صدایم دورگه شده بود . … more →
majnonbashi wrote 1 month ago: خیلی وقت بود ایده نوشتن این داستان کوتاه ذهنم رو درگیر خودش کرده بود ولی کمبود وقت بهم اجازه نداد تک … more →
naznazi wrote 1 month ago: لئوناردو داوینچی هنگام کشیدن تابلوی شام آخر دچار مشکل بزرگی شد: میبایست نیکی را به شکل عیسی و بدی ر … more →
توفان wrote 1 month ago: دهقان پير با ناله مي گفت: ارباب! آخر درد من که يکي دوتا نيست، با وجود اينهمه بدبختي نمي دانم ديگر خد … more →
masoudccna wrote 2 months ago: اومد پیش من و گفت که باید این کار را من براش انجام بدم، گفت که فقط تو میتونی.! نمی دونستم از پس این … more →
dideban wrote 2 months ago: روزي يك قایق شكسته به جزيره ي كوچك و خالي از سكنه اي رسید. قایقران با دلي لرزان دعا كرد كه خدا نجات … more →
sama wrote 2 months ago: طناب آویزان را پشت سرش انداخت .سرم را بالا برد . - زندگیات دست منه . نمیخوام جوونیت ببری زیر خاک … more →
majnonbashi wrote 2 months ago: این داستان کوتاه رو چند روز پیش نوشتم . و حواشی زیادی داشت . این داستان رو به بقیه میدادم بخونن و پس … more →
naznazi wrote 2 months ago: مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر کشاورزي بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيرد. کشاورز گف … more →
saeedsaman wrote 2 months ago: مدتها پیش چهار داستان کوتاه روی خطوط اینترنت قرار دادیم. این داستانها نیز همچون دیگر نوشتههای س … more →
MamaliO wrote 2 months ago: یکی بود یکی نبود. اما خیلی خر تو خر بود و دیگه مثل قدیم ها نبود که میشد ادعای پیغمبری کرد چون دی … more →
Ãmir wrote 3 months ago: 1/ خیابون شلوغ بود و بچه های قد و نیم قد همسایه مون یکی یکی میریختن توش و از اینی بود که شلوغتر میکر … more →
بهبد wrote 3 months ago: پیش نویس: متن ذیل را از پروژه هایم با یک سری تغییرات کپی برداری کرده ام … … more →
(Alish69(PB wrote 3 months ago: پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به … more →
5pesar wrote 3 months ago: لینک به منبع بی انصاف هیا هو و سر وصدای بچه ها کلاس را پر کرده بود ، در چهره ی او اما سردی خاصی موج … more →