دانه ها را روي آسفالت نمدار كنار باغچه ريخت و پاكت كاغذي را روي خطهاي هميشگي تا زد. روي نيمكت چوبي ، زير سايه چنار سر به آسمان كشيده انتهاي پارك نشست و نگاهش را روي دانه ها … more →
جرعهdavoudrajabi wrote 1 year ago: دانه ها را روي آسفالت نمدار كنار باغچه ريخت و پاكت كاغذي را روي خطهاي هميشگي تا زد. … more →
davoudrajabi wrote 1 year ago: صداي ماشين كه همراه گرد و غبار تو سكوت كوچه بلند شد از پاي بخاري جست زد و آمد كنار پنجره . كف دست … more →
davoudrajabi wrote 1 year ago: در را که بست پرده آبی رنگ پریده را کنار زد و همانجا بالای پله ها ، جلوی در توالت نشست سر پله سنگی و … more →
davoudrajabi wrote 1 year ago: پدر من هفته اي يكبار ، بعضي وقتها دو سه بار من و مادرم را از خانه بيرون مي كند . وقتي پدر فرياد مي … more →
davoudrajabi wrote 1 year ago: شب باراني عجيبي بود . چند ساعتي بود كه همينطور يك ريز باران مي آمد و صداي رعد و برق هم قطع نمي شد . … more →