میبینی… این داستان از خیلی وقت پیش همین بود…. حدود یک سال از آخرین به روز شدن وبلاگ می گذره… وردپرس چقدر تغییر کرده، مثل من مثل تو… هنوز هم تنبلی حتی برای دو کلمه حرف… زن… more →
Towards Destiny ..... به سوى سرنوشتDandelions wrote 2 months ago: میبینی… این داستان از خیلی وقت پیش همین بود…. حدود یک سال از آخرین به روز شدن وبلاگ می گ … more →
Dandelions wrote 1 year ago: باورم نمیشه دوستم داشته باشی و این همیشه من باشم که بگم همدیگه رو ببینیم…. یعنی واقعاً برات ا … more →
Dandelions wrote 1 year ago: سرنوشت آدمی تنهایی است نه همسفری هست نه همراهی خواهد بود تمام بار یک زندگی باید تنهای تنهای تنها به … more →
Dandelions wrote 1 year ago: بیابان است اینجا و لاشخورهای حریص هوس بر سر جنازهی یک عشق جشن گرفتهاند خشکسالی تمام است نه دریایی، … more →
Dandelions wrote 1 year ago: احساس میکنم با هم غریبه شدیم …. ) * دختر بهار … more →
Dandelions wrote 1 year ago: جات خیلی خالیه…. خیلی… آخه فصل، فصل ِ تو باشه… ولی خودت نباشی….؟؟؟ خیلی تنها … more →
Dandelions wrote 1 year ago: باشد كه نباشيم و بدانند كه بوديم… … more →
Dandelions wrote 1 year ago: این ( * )ها نکاتی ِ که دلم میخواست بهت بگم. با اینکه دوست ندارم هر وقت ناراحتم اینجا رو به روز کنم … more →
Dandelions wrote 1 year ago: مرسی مهربون من همین چند خط کوتاه کلی به من انرژی داد خیلی به دلم نشست: – ). البته هنوز جواب خی … more →
Dandelions wrote 1 year ago: سلام عزیزم باید بگم وقتی اینا رو خوندم یه جوری شدم جدا اگه ناراحتیت رو باعث شدم عذر می خوام می دونی … more →
Dandelions wrote 1 year ago: سلام بعد از سلام چی باید بگم؟ باید بگم: چه خبرا؟ خوبی؟ رو به راهی؟ خوش میگذره؟ ما رو نمیبینی خوشی؟ … more →
Dandelions wrote 1 year ago: -الو سلام سلام بفرمایید؟ -مطب دکتر فلانی؟! بله. -یک وقت ملاقات میخواستم. این هفته که وقت ندارن. باش … more →
Dandelions wrote 1 year ago: (دوشنبه)دیروز: دیروز حالم اصلاً خوب نبود. دلیلاش رو هم میدونی. چون انتظار داشتم کارم در یکی از مرا … more →
Dandelions wrote 1 year ago: از دست من و کارهام خسته شدی نه؟ مطمئنم با خودت میگی این آدم تعادل روحی نداره! خوب شاید هم حق داشته … more →
Dandelions wrote 1 year ago: نمیدونی دیروز که با هم صحبت کردیم ، دلم چه جوری لرزید. ترسیدم. اصلاً یک جور بدی شدم. حالم بد شد. ت … more →
Dandelions wrote 1 year ago: اگر من لحظهای از تنهایی تو ام تو همهی اکنون من هستی تنهام نذار… همین چند خط برای زنده بودن … more →
Dandelions wrote 1 year ago: مینویسم هر روز و هر روز . چون احساس میکنم وقتی این روزها بگذره، من به شدت حسرتشون رو خواهم خورد.پس … more →
Dandelions wrote 1 year ago: رفتم بیرون هم دو سه تیکه خرت و پرت بخرم هم اینکه یک هوایی عوض کنم. نمیدونی بیرون چه خبر بود. ساعت 8 … more →
Dandelions wrote 1 year ago: (3) امروز دیدمت. مثل همیشه نبودی. با اینکه پارک سرسبز بود و هوا خیلی ملایم و دلچسب، ولی تو به هیچ چی … more →