معلم انگلیسی من , مرد میانسال ریزنقشی است , دکتر بازنشسته دانشگاه و نویسنده داستان های کودکان…صورتش بی چین و چروک است , سالم و سرحال و موهای تنکش, سفیدی یکدست خوشایندی دارد و روی ابروهایش هم گر… more →
بازتاب نفس صبحدمانsoorena wrote 4 months ago: معلم انگلیسی من , مرد میانسال ریزنقشی است , دکتر بازنشسته دانشگاه و نویسنده داستان های کودکان… … more →
soorena wrote 5 months ago: این روزها را باید تا ابد در خاطر مان نگه داریم…بیست و سوم خرداد امسال , سیاه ترین تولدم را جشن … more →
soorena wrote 5 months ago: کودک شده ام این روزها…دوباره وصدباره روزهای 17 سالگی م را , آن هیاهوی روزهای امتحان و درس و شو … more →
soorena wrote 7 months ago: ذوقش آنقدر با من بود که نفهمیدم چطور در هیاهوی روزهای آخر سال،آن دو کاشی آبی رنگ کوچک را خریدم و در … more →
soorena wrote 8 months ago: سال گاو خوبی را برایتان آرزو میکنم هر روزتان نوروز نوروزتان پیروز … more →
soorena wrote 9 months ago: عشق آویختنی است مدام به حضوری آرام , صمیمی و مطمئن … Happy Valentine’s Day … more →
soorena wrote 9 months ago: من جشنواره فیلم فجر مییییییییییییییییییییییییی خوام! با همه فیلم های رویایی آن سالها …آن سالها … more →
soorena wrote 1 year ago: هر گوشه دنیا را به نام کسی کرده ام…چند وقتی است شهر ها و سرزمین ها را با خاطراتی میشناسم از آد … more →
soorena wrote 1 year ago: دیشب وقتی باد هو میکشید و باران میزد پشت پنجره , هوس نیمه شبهای آرام اورژانس چهار تخته خودم را کردم … more →
soorena wrote 1 year ago: در سرزمینی زندگی میکنیم که چرخش با عشق میچرخد…گاهی فکر میکنم اگر این عشق به آب و خاک نبود چه ب … more →
soorena wrote 1 year ago: لک و پیس بود یا همان ویتیلیگوی معروف که جابجای صورتت را پر کرده بود اما عجیب بود که جای اینکه با آن … more →
soorena wrote 1 year ago: برای دوست گ و گ همیشه حمایتگر , بامرام , مهربان , گمپ گلم , … و چیز فهم خودم:*:)) سوم دبستان ب … more →
soorena wrote 1 year ago: وارد شدن به وردپرس هم برای خودش پروژه ای شده این روزها…و تازه میفهمم که چقدر عادت کرده ام به ن … more →
soorena wrote 1 year ago: صبح یک روزگیم با زنگ ساعت بیدار میشوم…موبایل رو که روشن میکنم پس زمینه تصویر نوشته تولدت مبارک … more →
soorena wrote 1 year ago: و چنین بود که زاده شدم در هیات مقدس انسان…و نه جانور و گیاه و خزنده و چرنده و درنده ای… … more →
soorena wrote 1 year ago: هفت و نیم صبح ایستگاه راه آهن…من وهمراهان با سر و شکل توریست ها…کوله بزرگی به پشت بادگیر … more →
soorena wrote 1 year ago: جای همگی خالی خیلی سفر خشی بود :دی کلی مودمون elevate شد انقدر که یوفوریک شدیم و اندیکاسیون لیتیوم ت … more →
soorena wrote 1 year ago: بانو آرام چشمهایش را روی هم گذاشت و به خواب عمیقی فرو رفت… صورتش آنطور که بعدها گفتند مثل ماه … more →
soorena wrote 1 year ago: بزرگترهای فامیل که میروند چیزی از کودکی هایمان را با خود میبرند…تکه ای بزرگ از دوران سرخوشی و … more →