عید قربان یعنی اینکه یک گوسفند بکشی و توقع داشته باشی همه مشکلاتت حل شه از قبولی تو کنکور تا رفع بلا بیچاره اگه میتونست کاری کنه اول واسه خودش می کرد بع یعنی عیدتون مبارک… more →
ستاره دختر باباsetarehmasoodi wrote 3 days ago: عید قربان یعنی اینکه یک گوسفند بکشی و توقع داشته باشی همه مشکلاتت حل شه از قبولی تو کنکور تا رفع بل … more →
setarehmasoodi wrote 3 weeks ago: من از اون روز اول که آقایون زل زدن تو چشم هم و همه چی گفتن دلم لرزید واسه روزهایی که گذشت واسه روزها … more →
setarehmasoodi wrote 1 month ago: نميدونم تا حالا تجربه گرفتن يه بسته پستي رو داشتين يا نه تمام لذت اون لحظه اي رو مي گم كه يه بسته رو … more →
setarehmasoodi wrote 1 month ago: حالا من وقت نمی کنم آپ کنم شما چرا یه سر نمی زنید ببینید من چرا آپ نمی کنم. ترکه واسه گله گی گفت حال … more →
setarehmasoodi wrote 2 months ago: مامان جون نمیدونم چطوری با این دستهای کوچیکم رو به درگاه خدا کنم و بگم خدا جون شکرت که این مامان مهر … more →
addmin wrote 10 months ago: امروز من یه وبلاگ خیلی جالب را به شما معرفی میکنم(handwrittenblogs) این وبلاگی هست که فقط دست نوشته … more →
DANG3R wrote 1 year ago: سلام بچه ها اینجا چرا اینجوریه !؟ ساید بار چرا رفته پایین قاطی باقالیا !؟!!؟!؟ … more →
DANG3R wrote 1 year ago: سلام دوستان می خواستم سایت شخصی و مستقلم رو معرفی کنم که هم به اینجا بیایید و هم اونجا برید … … more →
مهدی wrote 1 year ago: ما دونفریم. “من” و “خودم”. قبل از اینکه شما هم مثل بقیه دچار این اشتباه بشین … more →
مهدی wrote 1 year ago: من سالهاست آمدن خفاش ها را خمیازه می کشم. سالهاست که لب برکه با قورباغه ها آواز می خوانم. سالهاست که … more →
مهدی wrote 1 year ago: من می دانم هیچ وقت، هیچ چیز، برای همیشه شروع نمی شود… هیچ وقت، هیچ چیز، برای همیشه تمام نمی شو … more →
مهدی wrote 1 year ago: 1 – عابر خیس چتر سیاهش را بست. خیابان های پاریس پر از لجن شده بود. بر روی نیمکتی کثیف نشست. پی … more →
مهدی wrote 1 year ago: صدای جمعیت زیادی را از نزدیک می شنید. فهمید که بالاخره به میدان شهر رسیده اند. درشکه چی افسار اسب ها … more →
مهدی wrote 1 year ago: ماهی ها می رقصند و زمین می چرخد و زمان می ایستد … و قلب تو درست مثل تنگ بلور، شفاف و شکننده اس … more →
مهدی wrote 1 year ago: همیشه فکر می کردم حداقل یه رشته باریک باید به آدم وصل باشه تا زنده باشه. و حالا که دارم این قرص نیمه … more →
مهدی wrote 1 year ago: سالن دادگاه اینبار شلوغ تر از همیشه بود. هر دو ردیف نیمکت های سالن پر شده بود از مردمی که انگار برای … more →
مهدی wrote 1 year ago: یک دو سه … به نام یک دیوانه … شمردم. 12 تا بود. انگار 12 پر بزرگ بر کناره یک کاغذ نشسته … more →
مهدی wrote 1 year ago: وقتی بزرگ می شوی دیگر خجالت می کشی به گربه ها سلام کنی و برای پرنده هایی که آواز می خوانند دست تکان … more →
مهدی wrote 1 year ago: شنیدی که خورشید را سنگسار کردند در شبی که امید می رفت به سپیدی؟ و آینده ی کودک در لابه لای مشق هایش … more →