بهبد wrote 1 month ago: هفده ساله بودم! بچه ، پاک ، بی ریا عمه ام تازه از سفر بازگشته بود و برای من یک ست لباس و یک بسته شکل … more →
بهبد wrote 2 months ago: این خیلی خوبه که تونستم قبل از رفتن به اونجا یک بار هم که شده امتحانش کنم! راستش رو بخواهی وقتی بالا … more →
بهبد wrote 1 year ago: آمده بود با یک قلم که روی کاغذش بود! اولش نوشته بود ، کوچه ایی هست نصفش را نوشت و افتخار نوشتن بقی … more →
بهبد wrote 1 year ago: یک روز گرم تابستون بود! مامان بزرگ به رسم هر سال ، برای من و امین و خواهرش سه عدد جوجه اردک کوچک و ن … more →
بهبد wrote 1 year ago: گاهی اوقات زبان ازگفتن باز می ماند فقط همین چند سطر را می توانم بنویسم امین چند ساعتی هست که با رف … more →
بهبد wrote 1 year ago: يادش بخير ترم اول دانشگاه! هجده سالگي و گستاخي و جسارت شايد وقتي زمزمه اش كردم همه به كودكانه بودنش … more →