اره خودم خوب میدونم که همه می بخشن و فراموش نمیکنن اما من نمی بخشم؛ نمی بخشم چون خواب خوشم رو بر هم زدی؛ نمی بخشم چون باعث شدی نسبت به داشته های فراوونم کور بشم و نسبت به نداشته های اندکم حریص.نمی ب… more →
صدای یک زنیک زن wrote 1 month ago: اره خودم خوب میدونم که همه می بخشن و فراموش نمیکنن اما من نمی بخشم؛ نمی بخشم چون خواب خوشم رو بر هم … more →
یک زن wrote 1 month ago: مثل یه خواب خوش بود؛خوابی که نخوای ازش بیدار بشی اما یکنفر مدام بالای سرت ایستاده باشه و بهت نهیب ب … more →
یک زن wrote 1 month ago: نمیدونم چرا گاهی اوقات مثل الان به یاد خاطرات فراموش شده ای میفتم که هیچوقت به نظرم مهم نبودن و هیچو … more →
یک زن wrote 1 month ago: زن روبروی آینهٔ قدی اتاق می ایسته و به انعکاس چهرهٔ سی و چند سالهٔ خودش توی اینه خیره میشه.لباس خواب … more →
یک زن wrote 1 month ago: اه؛ عجب غلطی کردم این دخترکم و گذاشتم کلاس پیانو. معلوم نیست ملت برای لذت بردن از نوازندگی میرن کلا … more →
مهرنوش محتشمي wrote 1 month ago: ایستاده ام در بینهایت شب با بی نهایت غم کسی سراغ کوچه انتظار را از من می گیرد و من بن بست اندوه را … more →
یک زن wrote 1 month ago: فکر کنم دو شایدم سه سال پیش بود وقتی داشتم یکی از کتابهای برایان تریسی رو می خوندم .در بخشی از کتا … more →
یک زن wrote 2 months ago: معذرت می خوام اگه می خوام عاشق باشم و گاهی یادم میره دیگه یه دختر جوون نیستم! معذرت می خوام اگه لذت … more →
یک زن wrote 2 months ago: The Bridges of Madison County اسم یک رمان پر فروشه در سال ۱۹۹۲ که توسط رابرت جیمز والر نوشته شده . … more →
مهرنوش محتشمي wrote 2 months ago: دیگه راه بازگشتی نداری چون وقتی رفتی، دیگه رفتی آدمها یویو نیستن که هی بری و هی بیای . هی بری و هی پ … more →
یک زن wrote 2 months ago: روی کاناپه میشینم؛ درحالیکه پای چپمو روی پای راستم انداختم و طبق عادت معمول در حال تکون دادنش هستم؛ … more →
یک زن wrote 2 months ago: بعد از دو روز بالاخره بغضم توی بغلت می ترکه و اشکهام بی صدا جاری میشن.سعی می کنی ارومم کنی و فکر می … more →
یک زن wrote 2 months ago: من زیبایی رو دوست دارم. هر چند خودم انچنان ادم زیبایی نیستم ولی همیشه خدارو شاکر بودم حتی قبل از عمل … more →
یک زن wrote 2 months ago: چرا بعضی مادر بزرگها خیال بازنشسته شدن و ندارن و فکر می کنن وظیفهٔ تربیت نوهاشونم به عهدهٔ اونهاست؟ … more →
یک زن wrote 2 months ago: این روزها زندگی برای من درسهای تازه ای داره ؛ دیگه این روزها می دونم ؛قضاوت کردن وقتی جای ادمها نیست … more →
یک زن wrote 2 months ago: هفده سالی داشتم و تازه دیپلم گرفته بودم. سال اول؛ دانشگاه قبول نشده بودم و مثلاً داشتم درس می خوندم … more →
یک زن wrote 2 months ago: زیر پتو اروم به سمتت می لغزم و سرمو میذارم روی سینت و به آهنگ نواختن قلبت گوش میدم اما هر چی منتظر م … more →