لابلای پیچ و خم زمانه گمش کرده بودم …حادثه هایی رقم خورد تا یافتمش …دوباره …بعد از چهار سال دوری و بی خبری …هرگز با هم صمیمی نبودیم اما همیشه گوشه ذهنم بود …سرنوشتش برایم… more →
ذهن خاكستريمهرنوش محتشمي wrote 2 months ago: لابلای پیچ و خم زمانه گمش کرده بودم …حادثه هایی رقم خورد تا یافتمش …دوباره …بعد از … more →
مهرنوش محتشمي wrote 3 months ago: وقتی با زنگهای پر محبت و تبریکات دوستانت بیدار می شوی …وقتی با خانه ای پر از بادکنک و کیکی گرد … more →
مهرنوش محتشمي wrote 7 months ago: اول فکر می کردم که فقط خودم اینجوریم ولی با حرف زدن با چند ین نفر دیگه ،دیدم که انگار حال همه یه جو … more →
مهرنوش محتشمي wrote 7 months ago: این نوشته دزرتر است : قبل از گفتن هر چیزی بهش باید ببینی قرار بود چه چیزایی رو بگی.. قرار بود چه چی … more →
مهرنوش محتشمي wrote 7 months ago: می روم و عاشقانه هایش را می خوانم… و خدا را شکر می کنم که در این دنیای پر از خشونت و تلخی ، هن … more →
مهرنوش محتشمي wrote 7 months ago: این پست توضیحی را برای این نوشتم که بگم دیگه نمی خوام توضیح بدم . اول می خواستم اینجا راببندم و برم … more →
مهرنوش محتشمي wrote 8 months ago: نمی دونم چرا نوشتنم نمیاد ؟!هر کار که می کنم چیزی به ذهنم نمی رسه ؟ نه اینکه چیزی برای نوشتن نداشته … more →
raoros wrote 1 year ago: الهام دوست داشتنی می نویسد: آن روزهايی هم که عاشق قهرمانها و مردهای جادهای میشدم گذشت. حالا من به … more →
مهرنوش محتشمي wrote 1 year ago: نوشته بود : شاپرک در میزد عشق پرپر میزد غم به من سر میزد شادیم پر میزد برایش نوشت : زندگی کن و لبخند … more →