مهرنوش محتشمي wrote 1 month ago: … more →
مهرنوش محتشمي wrote 2 months ago: دیگه راه بازگشتی نداری چون وقتی رفتی، دیگه رفتی آدمها یویو نیستن که هی بری و هی بیای . هی بری و هی پ … more →
مهرنوش محتشمي wrote 2 months ago: کسی دوستم ندارد وقتی عصیان می کنم وقتی دیگر نمی خواهم همان دختر تکراری روزمرگی ها باشم وقتی دنیاهای … more →
مهرنوش محتشمي wrote 4 months ago: کاخ سعدآباد یکی از زیباترین مکانهای داخل تهران است که در آن می شود اندکی نفس کشید و احساس زندگی کرد … more →
مهرنوش محتشمي wrote 5 months ago: به وبلاگم مدیونم ! درسته ! مدیون خیلی لطف ها به من کرده ! خیلی دوستیها برایم به ارمغان آورده ! خیلی … more →
مهرنوش محتشمي wrote 5 months ago: اینجوری نباش چه جوری ؟ توی عکسها همیشه یه طوری به دوربین نگاه می کنی که انگار قرار است برای یادگاری … more →
مهرنوش محتشمي wrote 6 months ago: کم پیش میاد ولی باید وقتی پیش میاد تحملش کنی به خاطر من دست خودم نیست یک دفعه پیش میاد . باید برم . … more →
مهرنوش محتشمي wrote 6 months ago: گاهی پاییز برایم دنیای رقصانی است از رنگها و طرحها گاهی پر است از دلتنگی های بارانی و نغمه های یه … more →
مهرنوش محتشمي wrote 7 months ago: من یاد گرفتم که مراعات حال بزرگترها را کنم ، به دیگران احترام بگذارم ، پیشنهاد کنم ولی برای پذیرفتن … more →
مهرنوش محتشمي wrote 7 months ago: من معنی این حرف را نمی فهمم . اینکه وقتی کسی کاری انجام می دهد باید شیرینی بدهد . به نظر من اگر کسی … more →
مهرنوش محتشمي wrote 7 months ago: این را از صمیم قلب می گویم که خوش به حال مردها . اگر مجلسی که دعوت دارند خیلی مهم باشد ، لطف می کنن … more →
مهرنوش محتشمي wrote 7 months ago: کوچک که بودم دو تا آرزو داشتم :یکی اینکه بزرگ بشم و خواننده بشم و دیگه اینکه بتونم بنویسم و رمانی ه … more →
مهرنوش محتشمي wrote 7 months ago: خوشحالی من اندازه ای ندارد . بالاخره اولین کتابم چاپ شد . خیلی منتظرش بودم و نمی تونم احساسم را از … more →
مهرنوش محتشمي wrote 7 months ago: قانون صف: اگر شما از یک صف به صف دیگری رفتید، سرعت صف قبلی بیشتر از صف فعلی خواهد شد. قانون تلفن: اگ … more →
مهرنوش محتشمي wrote 7 months ago: اگر فهرستی صد تایی از غذاهای مورد علاقه ام را بنویسم حتما آخرین غذا آبگوشت خواهد بود . من اصولا بد … more →
مهرنوش محتشمي wrote 7 months ago: آشنایی که در مراحل سخت و پر فشار قبل از ازدواج به سر می برد از من راهنمایی خواست و شروع کرد به سوال … more →
مهرنوش محتشمي wrote 8 months ago: مجرد که بودم هر وقت بارون می اومد ، تاکید می کنم هر وقت ، من باید می رفتم و زیرش قدم می زدم و قطعا … more →
مهرنوش محتشمي wrote 8 months ago: چقدر دلم می خواست جای او بودم. نشسته در نوک صخره و تنها در اوج با چنان منظره ای زیر پایم و بادی که … more →
مهرنوش محتشمي wrote 8 months ago: نمی دونم تا حالا این تجربه را داشتید ؟ اینکه در مقطعی از زندگی یک نفر وارد زندگیتان شود برای اینکه … more →