نمی دونم چی شده بود راز دلم رو براش گفتم .. دستهام قفل ضریح شده بود …خنده خدا دیدنی بود .وگریه من .. و انگار ان مهربان خفته در مکان مقدس ..مرا دراغوش گرفته بود ..و دستش را بر روی قلبم گذاشته بود… more →
خط خطی های مدادMedad wrote 1 year ago: نمی دونم چی شده بود راز دلم رو براش گفتم .. دستهام قفل ضریح شده بود …خنده خدا دیدنی بود .وگریه … more →
Medad wrote 1 year ago: حرف بزن ای زن شبانه موعود زیر همین شاخه های عاطفی باد کودکی ام را به دست من بسپار در وسط این همیش … more →