از خواب که بیدار شدم چشمانم باز نمی شد چون تارهای عنکبوت پلک ام را بسته بود و به سادگی باز نمی شد .انگشت اشاره ی دست راستم را به رویش مالیدم . پس از چند لحظه دنیای اطرافم را دیدم ! اتاقم و ملافه ها و … more →
کودکی گم شدهsbaroon wrote 4 months ago: شنیده ام کتابخانه دارید؟ بله درست است. می توانم از کتابخانه شما کتابی به امانت بگیرم. شرط دارد؟ چه ش … more →
thelostchildhood wrote 7 months ago: از خواب که بیدار شدم چشمانم باز نمی شد چون تارهای عنکبوت پلک ام را بسته بود و به سادگی باز نمی شد .ا … more →
thelostchildhood wrote 7 months ago: از خواب که بیدار شدم چشمانم باز نمی شد چون تارهای عنکبوت پلک ام را بسته بود و به سادگی باز نمی شد .ا … more →
teng wrote 10 months ago: از آنجایی که مثل آدمیزاد های دیگر زندگی دو نفره ام را شروع نکردم، خیلی از وسایلم را دارم خرد خرد جمع … more →
پسر راستگو wrote 1 year ago: به نظرم اسمش اسماعیل چه به تختم بسدنش … more →
lukadium wrote 1 year ago: چند وقت پیش یه برنامه تو تلویزیون دیدم به اسم طرح نو خانه ی نو یا یه چیزی تو این مایه ها.تو این برنا … more →