تلفن زنگ خورد. خودش بود. از صبح بیست باری زنگ زده بود. اینبار اما بوی دردسر میداد. صدای زنگش انگار فرق میکرد. یک جوری انگار داشت میگفت: «دردسر! دردسر! دردسر!» گوشی را برداشتم. نه که فکر کنی حوصله… بیشتر →
نجواهاMimimal wrote 1 month ago: می گفت بعضی اوقات دیر رسیدم خیلی هم دیر … more →
balatarins wrote 2 months ago: … more →
خودم wrote 3 months ago: از همان اولین باری که او را دیدم میدانستم او همان کسی است که من را با خود خواهد برد. بلند بود و بزر … more →
دل آرام wrote 4 months ago: روزها از پی هم می گذرند و روز رفتنت نزدیک و نزدیک تر می شود… پ.س. : … more →
تسنیم wrote 4 months ago: رفتن دل كندن خداحافظي ….. ساده است يا ساده انگاره پنداشته مي شود؟!؟ – هجرت - … more →
zbkh wrote 4 months ago: نزدیک 2 سال شده از اینکه تو بلاگفا وبی برای خودم ساختم اما دیگه این سرویس وطنی رو که خودش رو فروخته … more →
bamdadi wrote 7 months ago: تلفن زنگ خورد. خودش بود. از صبح بیست باری زنگ زده بود. اینبار اما بوی دردسر میداد. صدای زنگش انگا … more →
خودم wrote 9 months ago: - موقع رفتن بود. آمده بودند دم در. ماشین روشن بود و ساکها ردیف توی صندوق عقب چیده شده بودند. کاری ج … more →
bamdadi wrote 10 months ago: مثل روزی که دیروز شود یا آهی که از ته دل برآید. این گونه بود حضور تو. بودی، بعد کمرنگ شدی، بعد دیگر … more →
Ali wrote 10 months ago: گاهی نزدیکی … گاهی دور … گاهی هردو … اول ساده باش ساده بمون همون طور که بار اول دی … more →
محمدصادق الحسینی wrote 1 year ago: رفتن(از ایران دیگه) موضوعیه که خیلی بیشتر از اینها باید بهش فکر کرد. مسئله ای که بر عکس چیزی که برخی … more →
محمدصادق الحسینی wrote 1 year ago: رفتن(از ایران دیگه) موضوعیه که خیلی بیشتر از اینها باید بهش فکر کرد. مسئله ای که بر عکس چیزی که برخی … more →
mehrzadpars wrote 2 years ago: تو از اول سلامات پاسخ بدرود باخود داشت اگرچه سحر صوتات جذبهی داوود باخود داشت بهشتات سبزتر از وع … more →