نوشت 1 year ago: عصر شده بود و طبق ِ عادت معمول مادرم چایی درست کرده بود. رفتم اون اتاق. مادر و زن عموم نشسته بودند. … بیشتر →
نوشت 1 year ago: چهارشنبه 6 آذر 1387 ساعت 6:10pm گوشی زنگ می خوره. برم که بردارم. ساعت 6:25 خواهرم بود. زنگ زد تا مکا … بیشتر →
نوشت 1 year ago: بلند شدمو نگاهی به ساعت اِنداختم. عینک نداشتم پس چشامو ریز کردم تا بهتر ببینم. توی اون نیمچه تاریکی … بیشتر →
نوشت 1 year ago: اول کتابی که از خواندنش حظ بردم ” کوه عجایب ” بود. هدیه ای از شوهر خواهرم برای اولین جشن … بیشتر →
نوشت 1 year ago: می خواهد بخوابد ولی نمی تواند، وَرجه وُرجه بچه ها نمی گذارد که به آرامی چشمانش را ببندد و به رویایی … بیشتر →
نوشت 1 year ago: زنگ تفریح تمام شده بود، و کلاس از همهمه بچه ها آکنده بود. با پیمان که پشت میز ما نشسته بود، مشغول حر … بیشتر →
نوشت 1 year ago: ساعت 4:39 دقیقه صبح چهارشنبه است، و 2 ساعتی است که مشغول خواندن کتاب “دزیره” شده ام. کتا … بیشتر →
نوشت 1 year ago: ساعت 3:15 بامداد روز چهارشنبست و دقایقی گذشت تا تونستم مشغله ای دیگه برای خودم جور کنم، ماه هاست که … بیشتر →