پشت میز کنار پنجره رستوران نشسته بودم و پیپ قهوه ای رنگم از لبم آویزان بود . باران شدید مرا به یاد روزهای گذشته می انداخت . چه زیبا قطرات باران پس از برخورد به زمین یکی می شدند . این مسیر طولانی را از… بیشتر →
شب نوشتaneeshtan wrote 7 months ago: پشت میز کنار پنجره رستوران نشسته بودم و پیپ قهوه ای رنگم از لبم آویزان بود . باران شدید مرا به یاد ر … more →