کمی مونده به افطار، نشسته بودیم دور هم، یهو یه مارمولک جَست توی اتاق، پرید و رفت بغلِ شوهرخواهرمون و داداشمون مشغول فداکاری شد تا دامادمون رو نجات بده و در این حین، من یهو یاد دیشب افتادم که توی مسن… بیشتر →
روزانهترهای همان دخترک که چهار ستاره کم داردنوشت 1 year ago: کمی مونده به افطار، نشسته بودیم دور هم، یهو یه مارمولک جَست توی اتاق، پرید و رفت بغلِ شوهرخواهرمون … بیشتر →