کارهای پایان نامه ام مثل پول نزولی روز به روز بیشتر میشه و پاشو سفت تر روی گلوم فشار می ده . این وسط یعنی دقیقا وسط اینهمه کاغذ و کتاب و دفتر و یادداشت و فیش و فایلهای مختلف ، نشستم و سعی می کنم آروم … more →
ذهن خاكستريمهرنوش محتشمي wrote 10 hours ago: … more →
مهرنوش محتشمي wrote 2 days ago: … more →
مهرنوش محتشمي wrote 4 days ago: دیگه حتی وقتی دو نفر هم زیر بغلش را بگیرند و کمک کنند هم نمی تواند قدم بردارد. عضلاتش سفت و منقبض شد … more →
مهرنوش محتشمي wrote 1 week ago: دستت را به من بده در انتهای شب تاریک کورسوی امید دلم را گرم می کند اگر تو باشی در انتهای کوچه تاریک … more →
مهرنوش محتشمي wrote 1 week ago: بعد از اين همه سال، چهرهي ويلان را از ياد نميبرم. در واقع، در طول سي سال گذشته، هميشـه روز اول مـا … more →
مهرنوش محتشمي wrote 1 week ago: داشتم دستمال توالت برای سرویس بهداشتی خونه می ذاشتم که یه چیزی روی نایلون دستمال توجهم رو جلب کرد . … more →
مهرنوش محتشمي wrote 1 week ago: کارهای پایان نامه ام مثل پول نزولی روز به روز بیشتر میشه و پاشو سفت تر روی گلوم فشار می ده . این وسط … more →
مهرنوش محتشمي wrote 2 weeks ago: لازم نیست کارشناس فوتبال باشی یا هوادار تیم خاصی که متوجه بعضی کارها بشی و یا از بعضیهاشون برنجی . د … more →
مهرنوش محتشمي wrote 2 weeks ago: در حرف زدن آدمها اگر دقت کنیم متوجه تکه کلامها و اصطلاحاتی که در گفتارشان بکار می برند می شویم . تکر … more →
مهرنوش محتشمي wrote 2 weeks ago: می شکنند و زیر آب می روند تک تک قایقها پارویی در کار نیست راکد مانده همه آبها … قایق بعدی مال … more →
مهرنوش محتشمي wrote 2 weeks ago: دو دتا دختر بچه با روپوشهای صورتی که سر کوچه منتظر سرویس بودن تا ببردشون مدرسه یک گربه بیچاره رو که … more →
مهرنوش محتشمي wrote 2 weeks ago: دوشنبه که می شود تازه یادم می افتد که جهان سختگیر را سهل گرفته ام و بیخیال دغدغه هایش ، سرخوشانه گشت … more →
مهرنوش محتشمي wrote 3 weeks ago: پیش دوستانم بود و حرف از سرطان شد و هزینه های سرسام آورش . مستاجر یکی از اقوامم دختر بچه سرطانی داشت … more →
مهرنوش محتشمي wrote 3 weeks ago: یه وقتا آدم اینقدرخودشو فراموش می کنه که اشتباهی فکر می کنه برای اینکه اتفاقی تو زندگیش بیافته ، با … more →
مهرنوش محتشمي wrote 3 weeks ago: دوستم داشته باش ، بادها دلتنگ اند دستها بيهوده ، چشمها بيرنگ اند دوستم داشته باش ، شهرها مي لرزند بر … more →
مهرنوش محتشمي wrote 1 month ago: تکه های خودم را سر هم می چسبانم اما خودم نمیشوم زشت تر از قبل و بی تعادل تر و هر لحظه در حال فرو ریخ … more →
مهرنوش محتشمي wrote 1 month ago: گاهي وقتا زندگي خيلي ساده س و گاهي خيلي پيچيده …اونقدر که نمي فهممش آدمای اطرافم گاهي اينقدر … more →
مهرنوش محتشمي wrote 2 months ago: دل من سیاه دستان تو نیلی رویهم کبود می شوند شاید که هرگز به هم نمیرسند … مهرنوش محتشمی اول شهر … more →
مهرنوش محتشمي wrote 3 months ago: هر جا که پا می گذاری پر شده از ناامیدی و سیاهی و نفرت و انتظاری پوچ و بی حاصل برای اتفاقی که شاید از … more →