دم دمهای عصر بود که یک سیناد معروف و یک سمند دوست داشتنی به نام نقرابی از بالاهای شهر به سمت پائین شهر سرازیر شدند و قل خوردند و رفتند و رفتند و خیابانهای شلوغ پایتخت را پشت سر گداشتند تا رسیدند به مح… more →
غربتـیmohsenz79 wrote 2 years ago: دم دمهای عصر بود که یک سیناد معروف و یک سمند دوست داشتنی به نام نقرابی از بالاهای شهر به سمت پائین ش … more →
mohsenz79 wrote 2 years ago: خوب یک کامنتی از عمو کاوه عزیز داشتم که بنظرم آمد کمی از دست من یا ما دلخوره بخاطر همین تصمیم گرفتم … more →
mohsenz79 wrote 2 years ago: پسرخاله شازده اسدا.. را که یادتان هست ،دانشجوی آمل بود [شازده اسدا.. و مقدمات سربازی] .قرار بود شازد … more →
mohsenz79 wrote 2 years ago: یادم میاد سال81 یا82 بود که شازده اسدا.. با دوستان برادرش برای اولین بار مسافرت رفت. ظهر یک روز تابس … more →
mohsenz79 wrote 2 years ago: و) دعا کنید برای سلامتی فرمانده ها یک کار دیگری که شازده اسدا.. توی سربازی یاد گرفت این بود که به جا … more →
mohsenz79 wrote 2 years ago: ج) سحر خیز باش تا کامروا باشی سومین درس سربازی را شازده اسدا.. روز دوم سربازی ساعت 5 صبح گرفت . ارشد … more →
mohsenz79 wrote 2 years ago: این ماجرا تو دست نوشته های من به صورت دیگری هست ولی تصمیم گرفتم یک تغییراتی درش بدهم و اتفاقات تلخش … more →
mohsenz79 wrote 2 years ago: آقا من شخصا به تمام انسانها ، اهل هر جایی که باشند احترام میگذارم و معتقدم که در هر ملیت و قومی هم آ … more →
mohsenz79 wrote 2 years ago: یادم میاد که شازده رفته بود یک کار مقدّس بکنه شاید هم یک چیز مقدس شازده را …..( منظورم همان خد … more →
mohsenz79 wrote 2 years ago: یک ماه مانده بود به شروع بدبختی جدید شازده اسدا.. یعنی خدمت مقدس نظام وظیفه که به اجباری وآش خوری و … more →
mohsenz79 wrote 2 years ago: خوب بالاخره نوبت شازده اسدالله شد . شازده اسداله قصه ما با مال قصه دايي جان ناپلئون خيلي شبيه نبودند … more →