جلو خودم را نگاه کردم در جمعیّت تو را دیدم میان گندمها تو را دیدم زیر درختی تو را دیدم در انتهای همهی سفرهایم در عمق همهی عذابهایم در خم همهی خندهها سر برگرده از آب و از آتش، تابستان و زمستان تو… بیشتر →
چهار ستاره مانده به صبحنوشت 1 year ago: جلو خودم را نگاه کردم در جمعیّت تو را دیدم میان گندمها تو را دیدم زیر درختی تو را دیدم در انتهای هم … بیشتر →