حرفی برای گفتن دیگر نمانده باقی از پشت بام دنیا افتاده تشت ساقی دیدی چگونه با خون شستند دست و رو را کردند زنده در خاک نجوای آرزو را هرجا که لاله ای بود با تیشه سر بریدند نازک جوانه ها را از جان خاک چی… more →
دلکوککوچولو wrote 1 week ago: حرفی برای گفتن دیگر نمانده باقی از پشت بام دنیا افتاده تشت ساقی دیدی چگونه با خون شستند دست و رو را … more →
manaaghaee wrote 1 month ago: مادربزرگ مى گوید امسال ماهى سیاه کوچولو به دریا مى رسد مادربزرگ از همیشه امیدوارتر است او هنوز غرق ش … more →
کوچولو wrote 3 months ago: یکبار من را امتحان کن بگذار رویای تو باشم بگذار بر جان سکوتت من رنگ هستی را بپاشم بگذار دستان من و ت … more →
بابک wrote 3 months ago: شب؛ از پشتِ پنجره سر میجنباند هوهو میکشد چَشم میگرداند دید میزند مرا مهتاب؛ با دهانی بسته فریادی … more →
کوچولو wrote 5 months ago: نه اهل رفتن است این دل نه کس او را هوادار است اگر هر لحظه می نالد به هیچ عشقی، گرفتار است نمی خواهد … more →
بابک wrote 8 months ago: دنیا تکان میخورد میلرزد عوض میشود عوضی میشود سوسیالیستها، فاشیست میشوند فاشیستها،دموکرات میش … more →
کوچولو wrote 8 months ago: گرچه از این خزان فسرده دلم من هنوز از بهار لبریزم یک قدم پیش تر بیا ای جان دوست دارم که با تو بگریزم … more →
کوچولو wrote 11 months ago: من نبودم،هیچکس فهمید؟ هیچکس از این نبودن ها دلش لرزید؟ در میان بستر غمناک خود آیا از خدایش یک نفر نا … more →
کوچولو wrote 1 year ago: یه جوجه ی کوچولو می خواست بخوره هلو اما به جای هلو رسید به چند تا لولو لولوهه جوجه رو خورد جوجه ی … more →
بابک wrote 1 year ago: و ما در آستانهی فصلی سرد گردا گردِ يکديگر در حاشيهی مبهمِ اين روزها و ماهها و سالها ايستادهايم … more →
پارادوکس wrote 1 year ago: ننه من غریبم ! به خدا راست می گویم … … more →
پارادوکس wrote 1 year ago: خداوندا چقدر ساده ای که ما را تنها برای خوردن دانه ای گندم به جهان دیگری فرستادی . در این جهان خ … more →
پارادوکس wrote 1 year ago: و این منم انسانی تنها با چتری سیاه و سپید زیر باران ِ بی پایان تناقض ها … more →
کوچولو wrote 1 year ago: Today, I stayed lonely with myself and crooning. Suddenly, I understood that I creating a foreig … more →