آشنایی زمستان می وزید، آسمان کبود مایل به خاکستری بود خسته از گرداب فلسفه مانده از خلسه عرفان من خانه نشین قلم بدست از پی صدایی که گفت بیا رفتم راه را گم کرده بودم گیج ومنگ، مثل همیشه از ضرب… more →
Poeticalism's Weblogامین شاهنده wrote 1 week ago: از پس و پشت بالش و خواب با پای کوبه های همهمه، سر می رسند سپاهیان واژه … کلمات، چون … more →
امین شاهنده wrote 2 weeks ago: نقره ای و سرد، تن تو ماه به آب، تن تو برهنه، می رقصد به دستانم، بی هوا چاقوی زنگاری، … more →
امین شاهنده wrote 1 month ago: تو می روی این خانه می رود این کوچه می رود و این کلمات آشفته، آواره می شوند … more →
امین شاهنده wrote 1 month ago: بس که شتاب کردی وقت رفتن، جا گذاشته ای مداد ابرویت را پای آینه و چشمهایت را … more →
امین شاهنده wrote 1 month ago: بیا و کنار من و این کلمات، بخواب… فرقی نکرده، همان دلتن … more →
امین شاهنده wrote 3 months ago: به تو خیره می شوم که آرام ترینی موهایت آشفته به باد است بند کفشی به راه می کشانی از امتداد این … more →
kor799 wrote 3 months ago: نشسته بودم به انتظار چشم میتراشیدم در راه نه برای ماندنت در یک نگاه این نشان به نام تو به لحظه عبو … more →
kor799 wrote 3 months ago: سلول به سلول خانه به خانه گور به گور مثلث سقف مربع سقف دایره سقف نفرین شد مجسمه قبر ای پنهان شده … more →
امین شاهنده wrote 4 months ago: به آوای پنجره های نیمه باز گوش چه سپرده ای همه هر چه هست آوای مرثیه دلتنگ مادری است که دخترکش … more →
امین شاهنده wrote 4 months ago: پنهانی ترین گوشه این شهر کجاست تا به آن شوم سکوت این صدای سراسیمه را به سر کشم و به خیالت … more →
امین شاهنده wrote 6 months ago: حال آشفته من را تو چرا فهمیدی… روی این شعر خرابم تو چرا باریدی مثل یک پیچک سرمست و خیال آسوده … more →
امین شاهنده wrote 6 months ago: پشت پلک های من بیراهه ای است که تا چشم می گذارم هستی مرا به خود باز می رباید سایه های زندگی مرا به آ … more →
امین شاهنده wrote 7 months ago: لای اینهمه مه، ـ تنها تویی که می بینمت با پیراهنی سفید که می خندی می چرخی نگاه می کنی و آرام آرام، ـ … more →
امین شاهنده wrote 8 months ago: ساعتم، کلیدم، خانه ات، کتابم … ـ این روزها من، ـ چیزهای ساده را گم می کنم. ـ انگار، خسته ام ای … more →
امین شاهنده wrote 9 months ago: روی سنگفرش ولی عصر می روم با کودکی چسبیده به انگشتانم و روزمرگی هایی که از کنار ما می گذرند… ـ … more →
امین شاهنده wrote 10 months ago: آسوده ام دختر جان، آسوده دیگر مجالی نیست و نه فرصت و جای گله اندک مروری بود که آن هم تمام شد…ت … more →
امین شاهنده wrote 10 months ago: ! دست من نیست زیر نگاه تو بی تاب می شود … چارچوب این شعر و کلمات رقاصه هایی می شوند … سر … more →
امین شاهنده wrote 1 year ago: … سودابه جانم، سودابه دردمند، سودابه سیه روی ! چه می شد اگر تو می سوختی سودابه جانم ، چه می شد … more →
امین شاهنده wrote 1 year ago: ، مه سر می رسد آرام ، و به ناز … تا بالا بلند ماسوله می خرامد ، این درختان که فرو می شوند به ا … more →