در این غروب غمزده بر من ببار بر برگهاي بي طراوت من اما ابر عقيم بي نم باران گذشت و رفت عابر به سوي من بر شاخسار من بر شاخسار بي بر و برگم نظر فکن اينجا هر چند چشمه سارا روان نيست بنشين بنشين دمي و بر … more →
R O O T K I Tgrenpeople wrote 4 days ago: حال همه ما خوب است،ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور که مردم به آن شادمانیِ بیسبب میگوی … more →
grenpeople wrote 1 week ago: محمدرضا حدادیان تو آخرین چراغی/ تو شهر آدمای خواب ادمایی که اشکاشون/ گم میشه پشت این نقاب تو آخرین … more →
jarchy wrote 1 year ago: سلام بر سر آنم که گر زدست بر آید // دست به کاری زنم که غصه سر آید خلوت دل نیست جای صحبت اضداد // دیو … more →
jarchy wrote 1 year ago: سلام به من زبوی تو باد صبا دریغ نکرد // ز آشنا نفسی آشنا دریغ نکرد چو غنچه تنگ دلی هرگزش مباد آن گل … more →
jarchy wrote 1 year ago: سلام امروز صبح زیبای داشتم صبح زود بارانی زیبا و لطیف همچون مرواریدی که خدا در دل صدف ها پنهان کرده … more →
jarchy wrote 1 year ago: سلام عمریست تا ز زلف تو بویی شنیده ام / زان بوی در مشام دل من هنوز بوست حافظ به دست حال پریشان تو و … more →
کاوه wrote 2 years ago: در دادگاه عشق، قسمم قلبم بود، وکیلم دلم بود و حضار جمعی از عاشقان و دلسوختگان. قاضی نامم را بلند خو … more →
کاوه wrote 2 years ago: به کجا چنین شتابان؟ گون از نسیم پرسید دل من گرفته زینجا , هوس سفر نداری؟ ز غبار این بیابان؟ همه آرزو … more →
R O O T K I T wrote 2 years ago: در این غروب غمزده بر من ببار بر برگهاي بي طراوت من اما ابر عقيم بي نم باران گذشت و رفت عابر به سوي م … more →
R O O T K I T wrote 2 years ago: اين عشق ماندني اين شعر بودني اين لحظه هاي با تو نشستن سرودني ست اين لحظه هاي ناب در لحظه هاي بي خودي … more →
R O O T K I T wrote 2 years ago: عشق شادي ست ، عشق آزادي ست عشق آغاز آدمي زادي ست عشق آتش به سينه داشتن است دم همت بر او گماشتن است ع … more →
R O O T K I T wrote 2 years ago: آی عشق آی عشق چهره آبیت پیدا نیست… … more →
R O O T K I T wrote 2 years ago: گویي شب را پگاه نيست هر سو سکوت هست سکوتي هراسنک اي کاش تا شيشه دريچه اين خانه بشکند سنگي ز دست کودک … more →
R O O T K I T wrote 2 years ago: چه فکر مي کني ؟ که بادبان شکسته زورق ِ به گل نشسته اي ست زندگي ؟ در اين خراب ِ ريخته که رنگ ِ عاقبت … more →
R O O T K I T wrote 2 years ago: سلام اي چشم باراني ! پناهم مي دهي امشب ؟ سوالم را که مي داني ! پناهم مي دهي امشب ؟ منم آن آشناي سالي … more →
R O O T K I T wrote 2 years ago: پيش آن سلسله مو مشت ما واشده بود وسط اين همه کوه تيشه رسوا شده بود باز غوغا شده بود بهترين لحظه عشق … more →
R O O T K I T wrote 2 years ago: وقتي که خورشيد به پيشواز شب مي رود و کوچه از آخرين عابر تهي مي شود ، من با کوله باري از غم و درد مي … more →