دروغگوی خوبی نبود، تابلو دروغ می گفت، همه می فهمیدن. گفت: «دوستت دارم»، جدی گرفته نشد. شاید بهتر این بود که بگه: … more →
یکی از شمارههاآنام wrote 3 months ago: دروغگوی خوبی نبود، تابلو دروغ می گفت، همه می فهمیدن. گف … more →
آنام wrote 3 months ago: – اولی بیدار شد. دیربود، دیرتر از همیشه. به زنش نگاه ک … more →
آنام wrote 4 months ago: – پيرمرد از ماشينش پياده شد، دختر رو پشت فرمون ماشي … more →
آنام wrote 6 months ago: – دراز كشيده بود وسط اتاق. بيحال و بيحس و بيحركت … more →
آنام wrote 8 months ago: – تو رختخواب بود، از خواب پا شد، مث هميشه قبل از اينك … more →
آنام wrote 8 months ago: – 109، 108، 107، … شمارهها يكي يكي كم مي شدن. اولي: «آ … more →
آنام wrote 8 months ago: – اولي منتظر بود كه بشنوه: «يه قراري بزار همديگرو ببي … more →
آنام wrote 8 months ago: – ساعت نه و بيست دقيقهي صبح، يك روز معمولي اولي فري … more →