رمزتان را گم کرده‌اید؟

Blogs about: شماره ها

وب‌نوشت‌های ویژه

خائن1 comment

آنام wrote 10 months ago: اولی، آدمی بود که همیشه تو رویا زندگی می کرد. عاشق این بود که یه مسافت طولانی رو قدم بزنه، دوست داشت … more →

مهارت1 comment

آنام wrote 1 year ago: دروغگوی خوبی نبود، تابلو دروغ می گفت، همه می فهمیدن. گفت: «دوستت دارم»، جدی گرفته نشد. شاید بهتر این … more →

برچسب‌ها: داستان

دیوث

آنام wrote 1 year ago: – شش صبح: دیروز: ساعت زنگ زد، اما حوصله‌ی بیدار شدن نداشت. زنگ رو خاموش کرد تا دوباره بخوابه، … more →

برچسب‌ها: داستان

پایان3 comments

آنام wrote 1 year ago: – اولی بیدار شد. دیربود، دیرتر از همیشه. به زنش نگاه کرد، همیشه از زنش متنفر بود. دومی گوشی رو … more →

برچسب‌ها: داستان

چشمها2 comments

آنام wrote 1 year ago: – پيرمرد از ماشينش پياده شد، دختر رو پشت فرمون ماشيني که چند متر عقب تر پارک کرده بود، ديد. مج … more →

برچسب‌ها: داستان

گوجه سبز

آنام wrote 1 year ago: – شلوار جين کهنه پاش بود با يه تي شرت رنگ و رو رفته و دمپايي پلاستيکي. موهاش کوتاه کوتاه بودن … more →

برچسب‌ها: داستان

دیروز1 comment

آنام wrote 1 year ago: – دراز كشيده بود وسط اتاق. بي‌حال و بي‌حس و بي‌حركت. آفتاب صبح از لاي پرده كركره‌ي پنجره، رو ت … more →

برچسب‌ها: داستان

حماقت

آنام wrote 1 year ago: – شهر شلوغي بود. شلوغ و بزرگ. از اين سر تا اون سر شهر بعضي وقتها ساعتها طول مي‌كشيد. آدما توي … more →

برچسب‌ها: داستان

آسانسور

آنام wrote 1 year ago: – آسانسور خراب بود، حال گيري محض! اولي مجبور بود از پله‌ها بره بالا، شش طبقه. دومي مرده بود و … more →

برچسب‌ها: داستان

بلندي

آنام wrote 1 year ago: – دومي: خونه اي؟ اولي: آره دومي: خسته اي؟ اولي: نه! دپرس. دومي: چرا؟ ديشب كه شارژ بودي؟ مال غر … more →

برچسب‌ها: داستان

مرگ

آنام wrote 1 year ago: – چه دليلي داره كه يك نفر وصيت كنه كه جنازشو بعد از مرگ بسوزونن؟ تصورش هم ترسناكه. البته ترسنا … more →

برچسب‌ها: داستان

قاب عكس

آنام wrote 1 year ago: – بداخلاق بود. خيلي. غيرقابل تحمل. انگار دوست نداشت كه هيچ كاري درست و بي‌نقص انجام بشه، چون ا … more →

برچسب‌ها: داستان

چايي شيرين2 comments

آنام wrote 1 year ago: – تو رختخواب بود، از خواب پا شد، مث هميشه قبل از اينكه ساعتش زنگ بزنه. احتياج به ساعت نداشت، ه … more →

برچسب‌ها: داستان

تابلو2 comments

آنام wrote 1 year ago: – 109، 108، 107، … شماره‌ها يكي يكي كم مي شدن. اولي: «آقا من بعدِ چراغ نرسيده به ميدون پ … more →

برچسب‌ها: داستان

قطعيت

آنام wrote 1 year ago: – نمي شد اولي رو دوست نداشت. اين چيزي بود كه دومي ديگه مدتها بود كه ازش مطمئن بود. خيلي فرق دا … more →

برچسب‌ها: داستان

ناگزير

آنام wrote 1 year ago: – اولي تو يه جايي بود كه معلوم نيست كجاست. ضربان قلبش هي تندتر و تندتر مي‌شد. انگار تسليم چيزي … more →

برچسب‌ها: داستان

تقاطع

آنام wrote 1 year ago: – تقاطع كاملاً بسته شده، همه مثل الاغ اومده بودن جلو و تو هم گره خورده بودن، نه كسي مي تونست ع … more →

برچسب‌ها: داستان

روسري

آنام wrote 1 year ago: – روسريش رو شونه هاش افتاده بود. مانتو هنوز تنش بود. آروم بود، بي صدا اشك مي‌ريخت. دختر كوچولو … more →

برچسب‌ها: داستان

تماس1 comment

آنام wrote 1 year ago: – اولي منتظر بود كه بشنوه: «يه قراري بزار همديگرو ببينيم» دومي: «راستي! ماشينت امروز صب راحت ر … more →

برچسب‌ها: داستان


دسته بندی‌های وابسته
همه →

این برچسب را با خوراک دنبال کنید