اولی، آدمی بود که همیشه تو رویا زندگی می کرد. عاشق این بود که یه مسافت طولانی رو قدم بزنه، دوست داشت دیرتر برسه به بقیه. این دیرتر رسیدن ها بهترین وقتهایی بود که می تونست با خودش تنها باشه و به رویا ف… بیشتر →
یکی از شمارههاآنام wrote 10 months ago: اولی، آدمی بود که همیشه تو رویا زندگی می کرد. عاشق این بود که یه مسافت طولانی رو قدم بزنه، دوست داشت … more →
آنام wrote 1 year ago: دروغگوی خوبی نبود، تابلو دروغ می گفت، همه می فهمیدن. گفت: «دوستت دارم»، جدی گرفته نشد. شاید بهتر این … more →
آنام wrote 1 year ago: – شش صبح: دیروز: ساعت زنگ زد، اما حوصلهی بیدار شدن نداشت. زنگ رو خاموش کرد تا دوباره بخوابه، … more →
آنام wrote 1 year ago: – اولی بیدار شد. دیربود، دیرتر از همیشه. به زنش نگاه کرد، همیشه از زنش متنفر بود. دومی گوشی رو … more →
آنام wrote 1 year ago: – پيرمرد از ماشينش پياده شد، دختر رو پشت فرمون ماشيني که چند متر عقب تر پارک کرده بود، ديد. مج … more →
آنام wrote 1 year ago: – شلوار جين کهنه پاش بود با يه تي شرت رنگ و رو رفته و دمپايي پلاستيکي. موهاش کوتاه کوتاه بودن … more →
آنام wrote 1 year ago: – دراز كشيده بود وسط اتاق. بيحال و بيحس و بيحركت. آفتاب صبح از لاي پرده كركرهي پنجره، رو ت … more →
آنام wrote 1 year ago: – شهر شلوغي بود. شلوغ و بزرگ. از اين سر تا اون سر شهر بعضي وقتها ساعتها طول ميكشيد. آدما توي … more →
آنام wrote 1 year ago: – آسانسور خراب بود، حال گيري محض! اولي مجبور بود از پلهها بره بالا، شش طبقه. دومي مرده بود و … more →
آنام wrote 1 year ago: – دومي: خونه اي؟ اولي: آره دومي: خسته اي؟ اولي: نه! دپرس. دومي: چرا؟ ديشب كه شارژ بودي؟ مال غر … more →
آنام wrote 1 year ago: – چه دليلي داره كه يك نفر وصيت كنه كه جنازشو بعد از مرگ بسوزونن؟ تصورش هم ترسناكه. البته ترسنا … more →
آنام wrote 1 year ago: – بداخلاق بود. خيلي. غيرقابل تحمل. انگار دوست نداشت كه هيچ كاري درست و بينقص انجام بشه، چون ا … more →
آنام wrote 1 year ago: – تو رختخواب بود، از خواب پا شد، مث هميشه قبل از اينكه ساعتش زنگ بزنه. احتياج به ساعت نداشت، ه … more →
آنام wrote 1 year ago: – 109، 108، 107، … شمارهها يكي يكي كم مي شدن. اولي: «آقا من بعدِ چراغ نرسيده به ميدون پ … more →
آنام wrote 1 year ago: – نمي شد اولي رو دوست نداشت. اين چيزي بود كه دومي ديگه مدتها بود كه ازش مطمئن بود. خيلي فرق دا … more →
آنام wrote 1 year ago: – اولي تو يه جايي بود كه معلوم نيست كجاست. ضربان قلبش هي تندتر و تندتر ميشد. انگار تسليم چيزي … more →
آنام wrote 1 year ago: – تقاطع كاملاً بسته شده، همه مثل الاغ اومده بودن جلو و تو هم گره خورده بودن، نه كسي مي تونست ع … more →
آنام wrote 1 year ago: – روسريش رو شونه هاش افتاده بود. مانتو هنوز تنش بود. آروم بود، بي صدا اشك ميريخت. دختر كوچولو … more →
آنام wrote 1 year ago: – اولي منتظر بود كه بشنوه: «يه قراري بزار همديگرو ببينيم» دومي: «راستي! ماشينت امروز صب راحت ر … more →