توی دستهایم گرفتمش. نرم بود. بوی دوردستها را میداد. بوی شنهای دریا را میداد. به صورتم چسباندمش. خودش بود. مرجانهای خرد شده و صدفها. بوی آفتاب و ساحل و خاطره. تمام این سالها مانده بود. این عطر … more →
نجواهاbamdadi wrote 1 week ago: توی دستهایم گرفتمش. نرم بود. بوی دوردستها را میداد. بوی شنهای دریا را میداد. به صورتم چسباندمش. … more →
bamdadi wrote 2 months ago: - بزن دنده عقب گاز بده. زدم تو دنده و پایم را آرام روی پدال گاز فشار دادم. - یواااااش!!! آرووم گاز ب … more →
bamdadi wrote 2 months ago: - بیا از این طرف بریم. - اون ور خاکش بیشتره. - اشکال نداره ولی در عوض درخت داره. پوزخندی زد. میدانس … more →
bamdadi wrote 10 months ago: بیشتر عکسهایی که از صحرا و شنهای روان دیدهام، صحرا را از نمای دور یا نسبتا با فاصله نشان میدهند. … more →
bamdadi wrote 12 months ago: معجزهی سبز در میان این صحرای ملتهب داغ تو سبز ماندهای. چقدر سالها من باید از تو بیاموزم. The M … more →
bamdadi wrote 1 year ago: توی بیابان کار/زندگی کردن دشواریهایی دارد که فقط کسانی که تجربه کرده باشند میدانند چیست. کار کردن … more →
kowli wrote 1 year ago: Come! as you are as you were as I want you to be as a friend as a friend as an old enemy Take your … more →