امروز بعد از مدتها کار در بیمارستان خصوصی , در جواب اینکه چرا کشیک های من هر ماه کمتر و کمتر میشود , شنیدم که چون رضایت سیستم را جلب نمیکنی و کسی حاضر نیست با تو کشیک بدهد! بماند که چقدر سرخ و سفید ش… more →
بازتاب نفس صبحدمانsoorena wrote 1 month ago: امروز بعد از مدتها کار در بیمارستان خصوصی , در جواب اینکه چرا کشیک های من هر ماه کمتر و کمتر میشود … more →
soorena wrote 4 months ago: نرم و بیصدا آرمیده بود بانوی خواب زده…صورتش مثل قرص ماه کامل بود…بی نقص , زیبا و نورانی … more →
soorena wrote 5 months ago: 70 و خورده ای سال گرفته از خدا , چشمهایش را محکم بسته و دستهایش را گرفته به تخت , مثل کسی که در ارتف … more →
soorena wrote 6 months ago: همیشه از دادن خبر بد در رفته ام…خر بد را که در مختصات فرهنگ ایرانی جا میدهی چیز هشلهف بیخودی ا … more →
soorena wrote 6 months ago: سر شب زنگ میزنند که مریضی برای سونداژ داریم..بخش داخلی است و مریض مَرد…پرونده را که ورق میزنم … more →
soorena wrote 7 months ago: زنگ زده اند از بخش که مریضی درد اپی گاستر دارد…مریضی که برای آنژیو خوابیده و در آزمایش هایش BU … more →
soorena wrote 8 months ago: *ماشین ها را به هم دوخته اند انگار… پای چپم روی کلاچ زق زق میکند…قبل هفت رسیده ام و ماشی … more →
soorena wrote 9 months ago: برای مامان کوچولو و دخترش معاینه نوزادان تازه به دنیا آمده همیشه از بخشهای مفرح آن کشیک های سنگین بو … more →
soorena wrote 11 months ago: روزهایی هست که بشدت خرافاتی میشوم…انگار همه پدیده ها دست به دست هم میدهند تا اتفاقی خوشایند بر … more →
soorena wrote 11 months ago: عاشق پیر مردهایی هستم که هنوزم که هنوزه وقتی دختر جوان میبینند چشمهایشان از شیطنت برق میزند , لبخند … more →
soorena wrote 1 year ago: از ظهر گذشته بود که دختری دانشجو همراه دو دختر همکلاسیش آمد اورژانس…لهجه تهرانی آشنایی داشت … more →
soorena wrote 1 year ago: نوشتن این طب نوشته ها حالم را سر جایش می آورد…هنوز هم وقتی یاد آن روزها می افتم و در موردشان م … more →
soorena wrote 1 year ago: عصر شلوغی بود…از آن روزها که از در و دیوار مریض بد حال نازل میشود و هر معده دردی سکته قلبی از … more →
soorena wrote 1 year ago: دوست گرمابه و گلستانم لبخند به لب تعریف میکرد از یکی از روزهای اورژانس…اینطور شروع کرد که مردی … more →
soorena wrote 1 year ago: بچه ها دنیای بی غل و غشی دارند…مثل آدم بزرگ ها خودشان و احساسشان را سانسور شده و قلب شده تحویل … more →
soorena wrote 1 year ago: در یکی از بعد از ظهرهای شلوغ , بین مریض های سرپایی , مردی هفتاد و خورده ای ساله همراه مردی جوان وارد … more →
soorena wrote 1 year ago: انگیزه نوشتن این طب نوشته ها دیگر شخصی نیست…مدتهاست بخاطر کسانی مینویسم آنهم با جزئیات که شای … more →
soorena wrote 1 year ago: این نوشته مال سه ماه پیشه…ماهی که 4 تا مریضم اکسپایر شدن…ماهی که دیگه باورم شده بود هر م … more →
soorena wrote 1 year ago: طرفای عصر بود بعد از دیدن یه مریض رفتم توی استیشن پرستاری …دلم ضعف میرفت…یکی از بچه ها ی … more →