آشنا ترین تصویری که از یک پیرزن دوست داشتنی در ذهن من نقش بسته, بر میگردد به یک تصویر ثابت تکرار شونده که گمان میکنم از پیرزن های خانواده مادری ام آمده باشد ; که از قضا , همگی شان عمر درازی کردند و … more →
بازتاب نفس صبحدمانsoorena wrote 12 hours ago: آشنا ترین تصویری که از یک پیرزن دوست داشتنی در ذهن من نقش بسته, بر میگردد به یک تصویر ثابت تکرار شو … more →
soorena wrote 1 month ago: این نوشته از آن نوشته های بایگانی شده من است که باید مال آذرماه پارسال باشد…گزارش یکی از شب ها … more →
soorena wrote 1 month ago: طب نوشته ها شده تلخ نوشته ها؟ شاید…شاید هم خاصیت کار در بیمارستان خصوصی همین است…که آن ت … more →
soorena wrote 1 month ago: از صبح به دست راستم نگاه میکنم…چهار انگشتم را جمع میکنم جوری که انگار نباشند و بعد شستم را راس … more →
soorena wrote 2 months ago: راس ده شب بود که صدایم زدند…دخترکی بستری در بخش از سردرد شکایت داشت…طبق عادت سراغ پروند … more →
soorena wrote 3 months ago: این را درست نمیدانم که چرا در این مدت هر مریضی که بالای سرش حاضر میشوم در کنار مشکل اصلی اش یک ور بز … more →
soorena wrote 4 months ago: آنشب بین زخمهای صورت پسرک , ترس و وحشت خودم را دیدم…ترس و نگاه قضاوت گری را که تا امروز نمیشنا … more →
soorena wrote 6 months ago: امروز بعد از مدتها کار در بیمارستان خصوصی , در جواب اینکه چرا کشیک های من هر ماه کمتر و کمتر میشود … more →
soorena wrote 9 months ago: نرم و بیصدا آرمیده بود بانوی خواب زده…صورتش مثل قرص ماه کامل بود…بی نقص , زیبا و نورانی … more →
soorena wrote 10 months ago: 70 و خورده ای سال گرفته از خدا , چشمهایش را محکم بسته و دستهایش را گرفته به تخت , مثل کسی که در ارتف … more →
soorena wrote 10 months ago: همیشه از دادن خبر بد در رفته ام…خر بد را که در مختصات فرهنگ ایرانی جا میدهی چیز هشلهف بیخودی ا … more →
soorena wrote 11 months ago: سر شب زنگ میزنند که مریضی برای سونداژ داریم..بخش داخلی است و مریض مَرد…پرونده را که ورق میزنم … more →
soorena wrote 11 months ago: زنگ زده اند از بخش که مریضی درد اپی گاستر دارد…مریضی که برای آنژیو خوابیده و در آزمایش هایش BU … more →
soorena wrote 1 year ago: *ماشین ها را به هم دوخته اند انگار… پای چپم روی کلاچ زق زق میکند…قبل هفت رسیده ام و ماشی … more →
soorena wrote 1 year ago: برای مامان کوچولو و دخترش معاینه نوزادان تازه به دنیا آمده همیشه از بخشهای مفرح آن کشیک های سنگین بو … more →
soorena wrote 1 year ago: روزهایی هست که بشدت خرافاتی میشوم…انگار همه پدیده ها دست به دست هم میدهند تا اتفاقی خوشایند بر … more →
soorena wrote 1 year ago: عاشق پیر مردهایی هستم که هنوزم که هنوزه وقتی دختر جوان میبینند چشمهایشان از شیطنت برق میزند , لبخند … more →
soorena wrote 1 year ago: از ظهر گذشته بود که دختری دانشجو همراه دو دختر همکلاسیش آمد اورژانس…لهجه تهرانی آشنایی داشت … more →
soorena wrote 1 year ago: نوشتن این طب نوشته ها حالم را سر جایش می آورد…هنوز هم وقتی یاد آن روزها می افتم و در موردشان م … more →