و عاقبت به من گفت که دوستم دارد. {دیدی گفتم آن روز بالاخره خواهد رسید!} تعجب نکردم. از مدتها پیش میدانستم که دوستم دارد. برایم کاملا واضح بود. برای تشخیص دادن همهی نشانهها و علامتهایی که ثابت می… بیشتر →
بامدادیخودم wrote 1 year ago: و عاقبت به من گفت که دوستم دارد. {دیدی گفتم آن روز بالاخره خواهد رسید!} تعجب نکردم. از مدتها پیش می … more →
خودم wrote 1 year ago: سپیدی کاغذ چشمهایش را میزد. با خود گفت شاید بتواند اندکی از این تیزی آزاردهنده بکاهد. دستهایش را … more →
خودم wrote 1 year ago: تصویرهایی که تا مدتی پیش حتی لحظهای برای دیدنشان مکث نمیکرد به تدریج به صورت داستانهای مهیج زندگی … more →
خودم wrote 1 year ago: - زین پس شمشیر بین ما داوری خواهد کرد! مرد خشمگین این بگفت و شمشیر پولادینش را بر زمین کوفت. سالها … more →
خودم wrote 2 years ago: باد موهایِ دختر را نوازش میکرد. دلش میخواست بغلش کند و چنان ببوسدش که جای رژ لبش روی گونههای «پسر … more →