ساعت 2 بعدازظهر از خواب بیدار شدم. دوش، صبحانه (!) و خط شمارهی 9. باید ایستگاه تقاطع خیابان 82 پیاده میشدم تا سر مسیر را کج کنم به سمت دانشگاه. اما تابلوی «مک دونالد» را که دیدم خیال دیگری به سرم ز… بیشتر →
پاتیناژnytreporter wrote 1 month ago: یکی از رمنس سیریزهای ایرانی که جزو خاطرات کودکی دخترک حساب میشود، «در قلب من» است. یک سریال جریان س … more →
nytreporter wrote 1 month ago: داشتند بحث میکردند. خیلی جدی. بحث را کشاند به شوخی و بعد میان خندههایشان، ناگهان خیلی جدی پرسید:«ا … more →
nytreporter wrote 2 months ago: زن خندید. بعد رو کرد به دخترک و گفت: نسل شماها، همهتون از عشق و عاشقی میترسین. انگار آنفولانزای خو … more →
محمد خواجهپور wrote 3 months ago: بعضی وبلاگها است که با آنها زندگی کردهای. یعنی انگار آدمِ پشت نوشتهها را میبینی بدون آن که نام … more →
nytreporter wrote 3 months ago: زن از وقتی زن و مرد جوان را دیده بود که همدیگر را «هانی» صدا میزنند، شمارهی شوهرش را به نام «هانی» … more →
Ali wrote 7 months ago: ساعت 2 بعدازظهر از خواب بیدار شدم. دوش، صبحانه (!) و خط شمارهی 9. باید ایستگاه تقاطع خیابان 82 پیا … more →
Ali wrote 9 months ago: 1- خیلی کار داشتم آن روز؛ ساعت شش هم یک برنامهی هماهنگی برای مراسم نوروز. اما چه میشد کرد. انگار ا … more →
Ali wrote 9 months ago: اگر نگویید خیلی غربی شدهام یا غربزده و اگر نگویید «سپندمذگان» خودمان صد برابر این تحفهها میارزد، … more →
Ali wrote 10 months ago: وقتهایی میشود که آدم دوست دارد در مورد چیزی بنویسد که بیشک و تردید از «عاشقانهها»ست. اما تا میآ … more →
Ali wrote 10 months ago: بدنهی قطار مترویی که از حرکت ایستاده را دنبال میکنم تا نزدیکترین دری که میشود از آن وارد شد را ب … more →