مبر نیرنگ و دستان پیشِ او، کو بهصدنیرنگ و دستانات بسوزد! بهدستِ خویشتن شمعی نیفروز که در ساعت شبستانت بسوزد! دل اندر وصلِ من بستیّ و ترسم که ناگه تابِ هجرانات بسوزد! (عبید زاکانی)… بیشتر →
کتابچهی صورتیهیوا wrote 1 day ago: مبر نیرنگ و دستان پیشِ او، کو بهصدنیرنگ و دستانات بسوزد! بهدستِ خویشتن شمعی نیفروز که در ساعت شبس … more →
هیوا wrote 1 day ago: آنجا که تُرکِ چشمت شستِ جفا گشاید تیرِ بلا نیاید جز بر نشانهی دل! (عبید زاکانی) … more →
هیوا wrote 1 day ago: باز در میکده سرحلقهی رندان شدهام! باز در کوی مغان بیسروسامان شدهام! بر منِ خستهی بیچاره ببخشی … more →
هیوا wrote 1 day ago: سپیدهدَم، بهصبوحی، شراب خوش باشد! نوا و نغمهی چنگ و رباب خوش باشد! سحرگهان چو ز خوابِ خمار برخیزی … more →
هیوا wrote 1 day ago: کجا کسیکه مرا مژدهی چمانه* دهد؟ علیالصّباح بهمن بادهی شبانه دهد؟ […] ز غم پناه بهمی بر، که می … more →
هیوا wrote 2 days ago: … بسی دیدم پریرویان در آفاق ندیدم کسکه آیینِ تو دارد! بهعالم هرکسیرا کیش و دینیست عبیدِ ب … more →
هیوا wrote 2 days ago: مرا بهعشوهی فردا در انتظار مکُش! که اعتماد بسی بر زمانه نتوان کرد… (عبید زاکانی) … more →
هیوا wrote 2 days ago: باده پیش آر، که بر طَرفِ چمن خوش باشد مطربیچند و گلیچند و گلاندامیچند! چشم و لب پیشِ من آور (چو … more →
هیوا wrote 2 days ago: دگر برونشدنم زیندیار ممکن نیست! دگر غریبیام از کوی یار ممکن نیست! مرا ازآنلبِ شیرین و زلف و عارض … more →
هیوا wrote 2 days ago: از خط و خال و بُناگوش و لب و چشم و رخات، هرکه یکبوسه طمع داشت، غلط شش میکرد! (عبید زاکانی) … more →
هیوا wrote 4 days ago: صبا دنیا معطّر کرده، گویی گذر بر زلفِ پُرچینِ تو دارد! (عبید زاکانی) … more →
هیوا wrote 4 days ago: بادِ صبا جَیبِ سمن برگشاد غلغلِ بلبل بهچمن درفتاد زمزمِ مرغانِ سخندان شنو، تا نکنی نغمهی داود یاد … more →
هیوا wrote 4 days ago: تو را که گفتکه با ما وفا نشاید کرد!؟ دروغ گفت! چه باشد!؟ چرا نشاید کرد!؟ غلامِ لعلِ لبِ توست جانِ ش … more →
هیوا wrote 4 days ago: از تو همهسرکشی، وَز طرفِ ما هنوز روی امل بر زمین، دستِ طمع بر دعاست! (عبید زاکانی) … more →
هیوا wrote 1 week ago: زینگونه که اینشمعِ روان میسوزد، گویی ز فِراقِ دوستان میسوزد! گر گریه کنیم هردو با هم، شاید! کو ر … more →
هیوا wrote 1 week ago: ز سنبلیکه عِذارَت بر ارغوان انداخت، مرا بهبیخودی آوازه در جهان انداخت! ز شرحِ زلفِ تو مویی هنوز ن … more →
هیوا wrote 1 week ago: مرا ز وصلِ تو حاصل بهجز تمنّا نیست! خیالِ زلفِ تو بستن خِلافِ سودا نیست! هزاربوسه ز لب وعده کردهیی … more →
هیوا wrote 1 week ago: غمزهاش تیریکه میزد بر عبید، لعلِ او پیکانش بیرون میکشید! (عبید زاکانی) … more →
هیوا wrote 1 week ago: نسیمِ خاکِ «مصلّی» و آبِ «رکنآباد» غریبرا وطنِ خویش میبرَد از یاد! دریندیار دلم شهربندِ دلداریس … more →