راحت سر جای خودم نشسته بودم و داشتم آماده میشدم که بخوابم. در همین حال عجوزه وارد شد. لباس رنگارنگی پوشیده بود و آرایش تندی داشت. سنشاش شاید شصت بود. چندین ساک و کیفدستی داشت. با صدای بلند حرف می… بیشتر →
نجواهاbamdadi wrote 9 months ago: راحت سر جای خودم نشسته بودم و داشتم آماده میشدم که بخوابم. در همین حال عجوزه وارد شد. لباس رنگارنگ … more →