رضا.ب wrote 7 months ago: سینه ستبر کردم، - خوب ؟ سخنی نو گفتم، - از این اراجیفاتت ؟ باب دندونش شدم، - دیگه چی ؟ پاپی جونش شد … more →
رضا.ب wrote 9 months ago: بغضی که تو گلوم گیر کرده بود داشت خفم میکرد.حس میکردم دستهایی استخوانی مدام گلوم را تا سرحد مرگ فشار … more →