مهرنوش محتشمي wrote 1 week ago: سخت بود طاقت فروخوردن بغض اینهمه علاقه سر کشیدن بی صدای گریه ها از کاسه چشم بی صدا پرپر زدن قلب سرکش … more →
مهرنوش محتشمي wrote 1 month ago: … more →
مهرنوش محتشمي wrote 1 month ago: … more →
مهرنوش محتشمي wrote 3 months ago: می رود بی خبر ! بی اینکه بگذارد برایش حتی دستی تکان دهی می رود حتی اثاثی ندارد که جمع کند ، جزردپاها … more →
مهرنوش محتشمي wrote 3 months ago: همین دیروز بدرقه اش کردم چمدان زردی را که با هم خریده بودیم به دستش دادم و گفتم مواظب خودت باش بغضش … more →
مهرنوش محتشمي wrote 3 months ago: دل من سیاه دستان تو نیلی رویهم کبود می شوند شاید که هرگز به هم نمیرسند … مهرنوش محتشمی اول شهر … more →
مهرنوش محتشمي wrote 6 months ago: ازسری عکسهای ذهن خاکستری: روزی سبز خواهم شد، می دانم…شماره یک … more →
مهرنوش محتشمي wrote 6 months ago: وقتی درگیرش هستی فکر میکنی تا ابد طول می کشه ! وقتی عاطفه و احساست درگیره فکر می کنی که مگه میشه روز … more →
مهرنوش محتشمي wrote 6 months ago: عمويم يك شركت ساختماني داشت ،باخصوصيات پدرسالاري ، بااخلاقي خان زاده . قطعه زميني در گورستان گرفته ب … more →
مهرنوش محتشمي wrote 7 months ago: … more →
مهرنوش محتشمي wrote 7 months ago: … more →
مهرنوش محتشمي wrote 7 months ago: … more →
مهرنوش محتشمي wrote 7 months ago: کسی دوستم ندارد وقتی عصیان می کنم وقتی دیگر نمی خواهم همان دختر تکراری روزمرگی ها باشم وقتی دنیاهای … more →
مهرنوش محتشمي wrote 9 months ago: خیلی کوچولو بودند . با رنگهایی تندو جذاب . نیمه شب بود ولی مغازه باز و صاحبش خوش رو و من سرحال . کلی … more →
مهرنوش محتشمي wrote 10 months ago: بعد از مدتها کمی وقت پیدا کردم و سری به آرشیو عکسهایم زدم. دیدم که من از میان آنهمه عکس موجود در ویژ … more →